معنی واژه لشکرگاه
3 بازدید
[ لَ کَ ] (اِ مرکب) معسکر. (منتهی الارب). لشکرگه. جای لشکر. لشکرجای. اردو. رجوع به در اندره شود: چون خوشنواز [پادشاه هیاطله ] این سخن بشنید به سرحدّ بلخ آمد و طخارستان و سپاه گرد کرد و لشکرگاه بزد و دانست که با فیروز برنیاید و سپاه او با سپاه عجم طاقت ندارد. (ترجمهٔ طبری بلعمی). و خالد سپاه به حرب فراز کرد [در یمامه ] و خود به تخت بنشست، اندر لشکرگاه. (ترجمهٔ طبری بلعمی). و لشکرگاه روسیان آنجا بود آنگاه که بیامدند و بردع بستدند. (حدود العالم). جبغوکت، شهرکی خرم است و لشکرگاه چاچ بودی اندر قدیم. (حدودالعالم). پس آنجا فرمود که فرود آمدند و لشکرگاه بزدند. (اسکندرنامه نسخهٔ نفیسی). سخا بزرگ امیریست لشکرش بسیار دل تو لشکر او را فراخ لشکرگاه.فرخی. ای مه و سال نگه کردن تو سوی سلیح ای شب و روز تماشاگه تو لشکرگاه.فرخی. چون سواران سپه را بهم آورده بود بیست فرسنگ زمین بیش بود لشکرگاه. منوچهری. ای خداوندی که نصرت گرد لشکرگاه تست چترت ایوان است و پیلت منظر و فحلت (؟) رواق. منوچهری. چون عبدوس به لشکرگاه رسید. (تاریخ بیهقی). فرمود تا بوق و دهل بزدند و آواز از لشکرگاه برخاست. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۶۵). دهل و بوق بزدند و مبشران را خلعت و صلت دادند و در لشکرگاه بگردانیدند. (تاریخ بیهقی ص ۴۴۱). با تعبیهٔ تمام براند و لشکرگاهی کردند برابر خصم. (تاریخ بیهقی ص ۳۵۰). رسول سلجوقیان را به لشکرگاه آوردند و منزل نیکو دادند. (تاریخ بیهقی ص ۵۱۳). طلیعهٔ لشکر دمادم کنید تا لشکرگاه مخالفان. (تاریخ بیهقی ص ۳۵۴). پس کوتوال را گفت بر اثر ما به لشکرگاه آی با جملهٔ سرهنگان. (تاریخ بیهقی ص ۲۴۰). امیر از پیل بر اسب شد و براندند و یوسف در دست چپش و حدیث میکردند تا به لشکرگاه رسیدند. (تاریخ بیهقی ص ۲۵۲). به نشابور در جنگ خویشتن را به شبه رسولی به لشکرگاه دارا برد. (تاریخ بیهقی ص ۹۰). و از آن جانب بهرام چوبین فرودآمد و لشکرگاه زد و چند روز میان ایشان رسول می آمد و میرفت. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۰۰). اتفاق را باد مخالف برخاست و آن کشتی ها را به کنار لشکرگاه شهربراز افکند. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۰۴). تا او از آنجا بگریخت و با لشکرگاه خود رفت. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۷۰). و از جای خویش نجنبند الاآنک ترکان را که از لشکرگاه بیرون می آیند بهزیمت ایشان را می کشند. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۸۰). لشکرگاه با خزاین جهان و رغائب بسیار و رقایق بیشمار و ممالیک و مواشی ماسوی انواع غلات و حبوبات بازگذاشتند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۷۱). چون به لشکرگاه بیرون آمدند خدا آن پیغمبران را اعلام کرد. (قصص الانبیاء ص ۱۴۷). پس عقد امیر دیگر بر اسامه بست و بفرمود که لشکرگاه بیرون زند. (قصص الانبیاء ص ۱۳۴). و طلحه به زمین شامیان بقوت شد و سپاه گرد وی رو در بیابان نهاده در بادیه ای که سمیر خوانند آنجا لشکرگاه بزد. (قصص الانبیاء ص ۲۳۴). طالوت برخاست و با لشکر به زیر آن کوه آمدند و لشکرگاه بزدند. (قصص الانبیاء ص ۱۴۹). دعوتم کردی به لشکرگاه خاقان کبیر حبذا لشکرگه خاقان اکبر حبذا.خاقانی. وز طناب خیمه ها برگرد لشکرگاه حاج صد هزار اشکال اقلیدس به برهان دیده اند. خاقانی. گشته داود نبی زرّاد لشکرگاه او باز صاحب جیش آن لشکر سلیمان آمده. خاقانی. شاه ریاحین بساخت لشکرگاه از چمن نیسان کان دید کرد لشکری از ضیمران. خاقانی. به لشکرگاه دارم روی و بر سلطان فشانم جان گران دریاست وین خورشید من نیلوفرم باری. خاقانی. گر یک دو نفس بدزدم اندرماهی تا داد دلی بخواهم از دلخواهی بینی فلک انگیخته لشکرگاهی از غم رصدی نشانده بر هر راهی.خاقانی. سپیده دم ز لشکرگاه خسرو سوی باغ سپید آمد روارو.نظامی. چو آمد سوی لشکرگاه نومید دلش میسوخت از گرمی چو خورشید. نظامی. از شیر و گوزن و گرگ و روباه لشکرگاهی کشید بر راه.نظامی. یزک داری ز لشکرگاه خورشید عنان افکند بر برجیس و ناهید.نظامی. نزد شاهنشه چه کار اوباش لشکرگاه را. مولوی. ای سلیمان بهر لشکرگاه را در سفر میدار این آگاه را.مولوی.[ لَ کَ ] (اِخ) نام دهی جزء دهستان قاقازان بخش ضیاءآباد شهرستان قزوین، واقع در ۶۸ هزارگزی شمال ضیاءآباد و دوازده هزارگزی راه عمومی. کوهستان. سردسیر. دارای ۱۵۰ تن سکنه. شیعه، کردی زبان. آب آن از چشمه سار. محصول آنجا غلات و لبنیات. شغل اهالی زراعت و گله داری و گلیم و جاجیم و جوال بافی. راه آن مالرو است و از طریق اُرس آباد ماشین میتوان برد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۱).[ لَ کَ ] (اِخ) دهی از دهستان مرغا، بخش ایذهٔ شهرستان اهواز، واقع در ۵۴ هزارگزی باختری ایذه. کوهستانی و معتدل. دارای ۱۵۰ تن سکنه. شیعه، فارسی و بختیاری زبان. آب آن از چشمه. محصول آنجا غلات و شغل اهالی زراعت و راه آن مالرو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).