معنی واژه لشکرکشی
7 بازدید
[ لَ کَ کَ / کِ ] (حامص مرکب) عمل لشکرکش. سوق جیش (با فعل کردن صرف شود). قشون کشی. تحشید. سپهسالاری : لشکرکشی خراسان به ابوالحسن سیمجور مقرر گشت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۵۲). بدستوری و رخصت راستان به لشکرکشی گشت همداستان.نظامی. دلیریست هنجار لشکرکشی.نظامی. جهانستانی و لشکرکشی چه مانندست به کامرانی درویش در سبکباری.سعدی.