معنی لش

معنی واژه لش

4 بازدید
[ لَ ] (اِ) لاشه. لاش. جیفه. مردار. جسد بیروح. جسم حیوان روح بشده. || کشته و پوست کندهٔ گاو و گوسفند و امثال آن. گاو و گوسفند کشته و پوست برکنده. رجوع به لاشه و لاش شود. || (ص) کنایه است از سخت بیکاره و کاهل. سخت تنبل. که تن به کار ندهد. که در پی تحصیل روزی زن و فرزند و کسان نباشد. || در تداول عامه، کنایه است از بی عار. بی غیرت. نامرد. نهایت بی غیرت.
[ لَ ] (اِ) (به لهجهٔ طبری) زمین آب دار.
[ لَ ش ش ] (ع اِ) تتم. (منتهی الارب). سماق. رجوع به سماق شود. || ماش. (منتهی الارب).
[ لَ ش ش ] (ع مص) راندن. (منتهی الارب).
[ لُ ] (اِ) مخفف لوش که لجن باشد و آن گل و لای تیره و سیاه است که در ته تالابها و بن حوضها بهم میرسد. (برهان). گل تیره باشد که در بن حوض و سیه آبها بهم رسد و آن را لوش نیز خوانند: صاف باشد زلال دولت تو تیره شد آب دشمنانْت ز لش. پوربهای جامی (از جهانگیری). همان لژن که مرقوم شد آن را لوش نیز گویند. (آنندراج).
[ لُ ] (اِخ) نام کرسی بخش در «آندر - اِ -لوآر»، واقع در ۳۷ هزارگزی جنوب شرقی تور نزدیک اندر به فرانسه، دارای راه آهن و ۴۷۶۰ تن سکنه. و آنجا مولد آلفرد دووینیی است.
[ لُ ] (اِخ) نام قصبهٔ مرکز قضا به آرنائودستان، در سنجاق اشقورده، واقع در ۳۶ هزارگزی جنوب شرقی اشقورده. دارای ۵۳۰۰ تن سکنه و چهارسوقی مشتمل بر هشت باب دکان و بازار یکشنبهٔ دائم و چهار جامع. هوای قصبه به علت مردابهائی که براثر طغیان نهر در این بوجود آمده بسیار سنگین و غیرقابل تحمل است لذا اکثر اهالی در دامنهٔ تل مورکینه مسکن گزیده و خانه های مرتفع و قشنگ با باغ و باغچه و گل و گیاه بوجود آورده اند و تلّی به شکل هرم میان این قسمت و قصبه دیده میشود. بدانجا قلعهٔ قدیمی و تالابی از دوران وندیک ها هست. در زمان وندیک ها این قصبه ابنیه و عمارات عالی و استحکاماتی موافق زمان داشت و از پنج کلیسا که از آن زمان به یادگار مانده یکی را به جامع تبدیل کردند و فعلاً ویران است و اگر از روی تحقیق اسکندربیک مشهور را در حظیرهٔ جامع فوق دفن کرده باشند فعلاً محل آن معلوم نیست و دو کلیسای دیگر را نیز الیوم به جامع مبدل ساخته اند. این قصبه بسیار قدیم و قسمت اعظم سکنهٔ آن مسلمانند و در سابق لیسوس نام داشته است.
[ لَ ] (اِخ) نام قضائی در ولایت و سنجاق اشقورده از آرنائودستان محدود از شمال به اشقورده و از مشرق به قضای میردیته و از جنوب به قضای آقچه حصار و از مغرب به دریای آدریاتیک و آن به انضمام دو ناحیهٔ زادریمه و مالیسیا، سی هزار تن سکنه و ۳۹ قریه دارد. و قسمت اعظم اهالی مسلم و اندکی لاتن هستند. قسمت شرقی قضا کوهستانی و قسمت غربی تا ساحل دریا صحرا و دشت است. خاکی حاصلخیز دارد ولی بر اثر طغیان نهر درین غالباً کشت نمیشود مگر اینکه سدهائی در بستر نهر مذکور ساخته شود. محصولات عمده آنجا: ذرت، برنج، گندم و جو و غیره است و چراگاههای نیکو دارد. و سکنهٔ اطراف اشقورده در زمستان گوسفندان خود را برای تعلیف بدانجا می برند. کوههای لش پوشیده از جنگل است و درختان خوب دارد و بهرهٔ بسیار در سال میدهد نهر درین [جا] قابل سیر سفائن نیست و فقط زورقهای کوچک میتوانند در آن آمدوشد داشته باشند. (قاموس الاعلام ترکی).
راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید