معنی واژه لسن
3 بازدید
[ لَ سِ ] (ع ص) زبان آور. (منتهی الارب) (مهذب الاسماء). فصیح. السن. (منتهی الارب): هست از جملهٔ عجائب دهر لسن گنگ و اعمش کحال. (از مقامات حمیدی). || آنچه سرش را باریک شبیه به زبان ساخته باشند. (منتهی الارب).[ لِ ] (ع اِ) زبان. || سخن. || لغت. یقال: لکل قوم لسن یتکلمون بها و منه قراءة بعضهم الا بلسن قومه. (منتهی الارب). || روزمرهٔ قومی (؟). (منتخب اللغات). در کتب دست رس دیگر این معنی یافت نشد.[ لُ ] (ع اِ) جِ لِسان. (منتهی الارب).[ لُ ] (ع ص، اِ) جِ السن. (منتهی الارب).[ لَ سَ ] (ع اِمص) زبان آوری. (منتهی الارب). فصیح شدن. زبان آور شدن. (تاج المصادر). زبان آوری کردن. مایقع به الافصاح الآلهی لآذان العارفین عند خطابه تعالی لهم. (تعریفات).[ لَ ] (ع مص) به زبان گرفتن چیزی را. (منتهی الارب). کسی را با زبان گرفتن. (تاج المصادر). به زبان گرفتن کسی را. (منتخب اللغات). به زبان افراط (؟) کردن. (زوزنی). || چیره گردیدن بر کسی در ملاسنة. || دشنام دادن. || خراشیدن سینهٔ نعل و باریک ساختن اعلای آنرا. || مکیدن آب زبان دختر را. || گزیدن کژدم کسی را. (منتهی الارب).[ لَ سَ ] (اِخ) نام موضعی به لاریجان. (مازندران و استرآباد رابینو ص ۱۱۴ بخش انگلیسی).[ ] (اِ) به لغت هندی ثوم است. (تخفهٔ حکیم مؤمن).