معنی لسان

معنی واژه لسان

4 بازدید
[ لِ ] (ع اِ) زبان. زفان. مفصل. مِذرَب. (منتهی الارب). گوشت پارهٔ متحرکی که درون دهان واقع است : به لسانش نگر که چون بلسان روغن دیریاب میچکدش.خاقانی. من قلب و لسانم به هواداری و صحبت اینها همه قلبند که پیش تو لسانند.سعدی. لسان، زبان حیوانات است سریع الانحدار و مرطب بدن و با ادویهٔ حارّه مولد منی و سریع الاستحالة بخلط متعفن و مصلحش سرکه و گشنیز و زیره است. (تحفهٔ حکیم مؤمن). در ذیل تذکرهٔ ضریر انطاکی آمده است: المراد به هنا العضوالمعروف من الانسان والقول فی امراضه من ورم و ثقل وغیرهما. اما ثقله ان کان جبلیا فلاعلاج له اوطارئاً و اسبابه انحلال البلغم فی اعصابه واحد الاخلاط اللزجة و قدیکون لطول مرض منهک وتنازل الحوامض فی الکلیة علی الخوی فیضعف العصب و علامته تلونه بلون الخلط و تقدم السبب (العلاج) ان کان عن البلغم فالاکثار من الایارج او عن السوداء فمن مطبوخ الافتیمون باللازورد و قد یفصد ماتحته من العروق لتحلل ماجمد ثم یدلک بالمحللات ثم العسل ثم الفستق خصوصاًقشره الاعلی والفلفل والخردل خصوصاً دهنه والقسط و الشلبیثا ترکیب مجرب فی امراض اللسان کلها و کذا تریاق الذهب و اما اورامه فسببها اندفاع احدالاخلاط و علاماتها معلومة و ربما انفتح اللسان بفرط الرطوبة و یسمی الدلع (العلاج) یفصد فی الحار و یکثر من امساک ماء الخس و عنب الثعلب و لبن النساء و ماء الکزبرة و ینقی البارد بالقوقیا و الایارج و یمسک ماء الحلبة والعسل و یدلک بالزنجار و البورق و البصل و حماض الاترج و فی الکرنب خواص عجیبة مطلقا و القلاع بثور فی الفم و اللسان سببها مادة اکالة و رطوبة بورقیة و فساد ای خلط کان تنشر کالساعیة و اسلمها الابیض و الاحمر و اردأها الازرق والاخضر و لاسلامة معهما قطعا و اما الاسود فمع التلهب والحرقة قتال و یکثر القلاع فی الاطفال لفرط الرطوبة و علاماته علامة الاخلاط. (العلاج) اخراج الدم فیه ولو بالتشریط ان تعذر الفصد و التنقیة ثم الوضعیات و اجودها للحار عصارة حی العالم والکزبرة و ماء الحصرم بالعسل والطین الارمنی او المختوم والکثیرا بماء الورد و فی البارد بالاصفر و العاقر قرحا و الزنجار والخردل والعفص بطبیخ الخل و من المجرب ورق الزیتون مضغاً و رماد الرازیانج و اصل الکبر کبوساولنا طباشیر طین ارمنی هندی کافور (؟) یسحق و یذر فی البارد و یعجن ببیاض البیض فی الحار و ایضاً طبیخ الخل بالشبت والعذبة فی الابیض. (ذیل تذکرهٔ انطاکی ص ۱۵ و ۱۴). || زبان. زفان. لغت. کلمه. ج، السن و السنة و لسن. (منتهی الارب). قال اللََّه تعالی {/B«إِلاََّ بِلِسََانِ قَوْمِهِ» ۶-۸۱۴:۴/}(قرآن ۱۴/۴): هیچ شبان بی عصا و کاسه نباشد کاسهٔ من دفتر و عصاست لسانم. ناصرخسرو. این منم یارب که در بزم چنین اسکندری چشمهٔ حیوانم از لطف لسان افشانده اند. خاقانی. امام و سرور هر دو جهان که مفتی عقل ز لوح محفوظ املاکند لسانش را.خاقانی. دهان زهدم ارچه خشک خانیست لسان رطبم آب زندگانیست.خاقانی. - ذولسانین؛ دو زبان : ای بمانند قلم تو ذولسانین جهان چون قلم گوهرنگاری چون قلم دین گستری. سنائی. رجوع به ذواللسانین و لسانین شود. - رطب اللسان؛ تر زبان. - لسان الطیور؛ زبان مرغان : لسان الطیور از دمش یابی ار چه جهان را سلیمان لوائی نیابی.خاقانی. لسان الطیورش فرو بست ازیرا چهان را سلیمان جنابی نبیند. خاقانی. - لسان العرب؛ لغتهم و کلامهم. (اقرب الموارد). صاحب کشاف اصطلاحات الفنون آرذ: به کسر لام. در لغت زبان را گونید. و لسان الامر در اصطلاح اهل رمل نتیجه را گویند. چنانکه بیان آن در جای خود بیاید انشاءاللََّه تعالی. و شکل شانزدهم را نیز لسان الامر گویند. و لسان الحق در اصطلاح صوفیه انسان کامل است که متحقق بود به مظهر اسم متکلم. شعر: هر که باشد لسان حق جانا بکلام خدا بود گویا. کذا فی کشف اللغات -انتهی. || سخن. منه قوله تعالی {/Bوَ جَعَلْنََا لَهُمْ لِسََانَ صِدْقٍ عَلِیًّا ۶-۱۱۱۹:۵۰/}(قرآن ۱۹/۵۰). {/Bوَ اِجْعَلْ لِی لِسََانَ صِدْقٍ ۱-۵۲۶:۸۴/}(قرآن ۲۶/۸۴). ای ثناء حسناً (یذکر و یؤنث). (منتهی الارب). لسان صدق؛ ثناء باقی ثنای نیکو و راست. (منتخب اللغات). ثناء نیکو. ج، السن، ُلسن، السنة. || نامه. || تیلماجی. سخن گزار. مترجم. گزارنده. متکلم. گوینده: لسان قوم؛ متکلم آنان. || زبانهٔ ترازو. رجوع به لسان المیزان شود. || زبانهٔ آتش. (منتهی الارب). رجوع به لسان النار شود. || بیشوک نعلین. (مهذب الاسماء).
[ لِ ] (اِخ) نام شاعری است منقری. (منتهی الارب).
[ لِ ] (اِخ) سوادی بود بر پشت کوفه در قدیم. (منتهی الارب). ظهرالکوفة. (معجم البلدان). بیرون کوفه.
[ لُ سْ سا ] (ع اِ) گیاهی است. (منتهی الارب).
[ لِ ] (ع اِ) درختی بسیارخار است بقدر قامتی بیش بالا نرود و برگش به رنگ مورد بود صمغش گویند کندور است. (نزهةالقلوب). گیاهی است با لزوجت وآذان الثور نیز نامند. (منتهی الارب). حکیم مؤمن گوید: نباتی است با لزوجت و مسمی به آذان الثور برگش عریض و مفروش بر زمین و مستدیر در خشونت مثل برگ گاوزبان و ساقی که از میان برگها میروید بقدر ذرعی و بر سر آن گلی کحلی و بوی او مانند خیار و خام و پختهٔ او مأکول است. در دوم سرد و تر و جهت علل زبان حیوانات بغایت مؤثر و رافع خفقان و حرارت معده و امراض دهان و قلاع حاره است. (تحفهٔ حکیم مؤمن). ضریر انطاکی گوید: اذا لم یقید کان واقعاً علی نبتة تفرش اوراقا خشنة یقوم فی وسطها قضیب نحو ذراع فیه زهرة کحلاء و رائحة النبات کالقثاء. لزج مستدیر الورق بارد رطب فی الثانیة ینقی اوجاع السنة الحیوان مطلقاً. (تذکرهٔ ضریر انطاکی).
راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید