معنی واژه لس
4 بازدید
[ لَ س س ] (ع مص) خوردن. (منتهی الارب) (تاج المصادر) (زوزنی). || لیسیدن. || به پتقوز برکردن ستور گیاه را. (منتهی الارب). نتفته بمقدم فمها فی عبارة اخری اخذتهُ باطراف لسانها. (افرب الموارد). گرفتن دابه گیاه به دندان. (زوزنی). خوردن ستور علف را. (منتخب اللغات).[ لَ ] (ص) مفلوج. به فالج شده. فالج زده. مبتلی به فالج. || مُسترخی.[ لُ ] (اِ) لت. لس خورده، لت خورده؟: همچنانکه اهل دلی که او را گوهری باشد شخصی را بزند و سر و بینی و دهان بشکند همه گویند که این مظلوم است اما بتحقیق مظلوم آن زننده است. ظالم آن باشد که مصلحت نکند. آن لُس خورده و سرشکسته ظالم است و این زننده یقین مظلوم است. چون این صاحب گوهر است و مستهلک حق است کردهٔ او کردهٔ حق باشد، خدا را ظالم نگویند. (فیه مافیه ص ۵۲). و رجوع به کلمهٔ لوس با شاهد از مناقب افلاکی شود (و محتمل است که لام کاف باشد مخفف کوس).[ لِ ] (اِخ) نام رودخانه ای به بلژیک که به رود موز ریزد و ۸۴ هزار گز درازا دارد.