معنی لرز
11 بازدید
[ لَ ] (اِمص) لرزیدن. رَعشه. لخشه. رِعدَه. ارتعاد. ارتعاش. ارتعاج. لزره. لرزش. رَجفه. اهتزاز. یازه. (برهان). تزلزل. تضعضع. فسره. قشعریره. فراخة: خود پیشت آفتاب چو من هست سایلی کش لرز شرم وقت تقاضا برافکند.خاقانی. گر بزه ماندی کمان بهرام را لرز تیر از استخوان برخاستی.خاقانی. لرز تو چو سودا بسر خصم درافتاد رُمحت به دلش راست چو اندیشه درآمد. سلمان (از آنندراج). فقفقة؛ لرز از سرما. ارتجاج؛ لرزیدن و جنبیدن از تب و غیره. - تب لرز؛ نافض. نوبه. مالاریا. - زمین لرز؛ زمین لرزه. زلزله. - امثال: هر که خربزه میخورد پای لرزش هم می ایستد.
کلمات همقافیه با «لرز»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رز» برای سرودن شعر