معنی لدی
7 بازدید
[ لَ دا ] (ع حرف اضافه) نزد. (لغة فی لَدُن) قوله تعالی:{/B وَ أَلْفَیََا سَیِّدَهََا لَدَی اَلْبََابِ ۹-۱۳۱۲:۲۵/}(قرآن ۱۲/۲۵). (منتهی الارب). نزدیک. (ترجمان القرآن جرجانی). عِند. گاه. - لدی الاحتیاج؛ گاه احتیاج. وقت نیاز. - لدی الاختلاف؛ گاه بروز اختلاف. - لدی الاقتضاء؛ گاه اقتضاء. - لدی الامکان؛ در صورت امکان. - لدی الباب؛ تا نزدیک در. - لدی الحاجة؛ گاه حاجت. هنگام نیاز. وقت احتیاج. - لدی الحصول؛ همینکه حاصل آمد. - لدی الحضور؛ همینکه حاضر آمد. - لدی الرؤیة؛ گاه رؤیت. بمحض رؤیت. بمحض دیدن. - لدی الضرورة؛ به گاه حاجت. گاه نیاز. بوقت نیازمندی. - لدی الفرصة؛ هنگام فرصت. - لدی الورود؛ گاه ورود. بمحض ورود. همینکه رسید. همینکه آمد. برسیدن. تا رسید. بورود. تا آمد. به آمدن. - لدی الوصول؛ بمحض دریافت.[ لُ دْ دی ی ] (ص نسبی) منسوب به لد که موضعی است به شام. (سمعانی).
کلمات همقافیه با «لدی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دی» برای سرودن شعر