معنی لخم
22 بازدید
[ لُ ] (ص) گوشت بی استخوان از گوسفند و جز آن. که استخوان و لسه ندارد. گوشت بی پی و کرکرانک و جز آن. لیک. وَذَرَه. گوشت بی استخوان و فضول و رگ و ریشه.[ لُ ] (ع اِ) ماهیی است دریایی و کوسج خوانند. (منتهی الارب). کوسج. کوسه. (فارسی آن پیشواذ است). جمل البحر. فیشوا. پیشواذ. ضرب من السمک خبیث له ذنب طویل یضرب به و یسمی جمل البحر. (الجماهر بیرونی ص ۱۴۳): و فی هذا البحر [بحر هرکند] سمک یدعی اللخم و هو سبع یبتلع الناس. (اخبار الصین و الهند ص ۶). رجوع به کوسج شود.[ لَ ] (ع مص) بریدن. || طپانچه زدن. || لخم وجه فلان؛ بسیار شد گوشت روی او و درشت و سطبر گردید. ابن درید گوید: هو فعل ممات. (منتهی الارب).[ لَ ] (اِخ) (ملوک...) رجوع به معد و نیز رجوع به لخم بن عدی و لخمی شود. حیی است از یمن از اولاد لخم و اسم لخم مالک بن عدی بن الحارث بن مرّةبن اددبن زیدبن کهلان، یا زیدبن یشحب بن یعرب بن قحطان. سمی لخمالانه لطم. از آن حی اند پادشاهان حمیر و آسیه بنت مزاحم زن فرعون. (منتهی الارب). ملوک آل لخم ۲۳ تن باشند که قریب ۳۶۰ سال امارت کردند و چون یکی از آنها منذر بود ایشان را مناذره نیز گویند. امارت نشین ایشان حیره بود و امرای مشهور لخمی بقرار ذیلند: ۱ -نعمان بن امری القیس ۴۳۱-۴۷۳. رجوع به نعمان بن امری القیس شود. ۲ -امری القیس بن نعمان. رجوع به امری القیس بن نعمان شود. ۳ -منذربن ماءالسماء. رجوع به منذربن ماءالسماء شود. ۴ -نعمان بن منذر. رجوع به نعمان بن منذر شود. قلقشندی آرد: الحی التاسع من بنی کهلان. و هم بنولخم بن عدی بن الحارث بن مرةبن اددبن زیدبن یشحب بن عریب بن زیدبن کهلان. و لخم اخو جذام المقدم ذکره و کل منهما عم لِکِندة المقدم ذکره ایضاً وعد صاحب حماه: لخماً من بنی عمروبن سباء کما عدجذاماً اذا کانا اخوین کما تقدم. و قد کان للمفاوز من اللخمیین ملک بالحیرة من بلاد العراق، ثم کان لبنی عباد من بقایاهم بالاندلس ملک باشبیلیة و ذکر القضاعی انهم حضَر و افتح مصر، واختلطوا بهاهم و من خالطهم من جذام. قال الحمدانی: و بصعیدالدیار المصریه منهم قوم یسکنون بالبرالشرقی، ذکر منهم الحمدانی سبع ابطن. الاولی: سماک و هم المعروفون بالسماکین و بنومر، و بنو ملیح، و بنونبهان، و بنوعبس و بنو کریم، و بنو بکیر، و دیارهم من طارف ببا (کذا؟) بالبهنسا الی منهدر دیر الجمیرة فی البرالشرقی. الثانیة: بنوحدان و هم بنومحمد و بنوعلی و بنوسالم و بنومدلج و بنو رعیش و دیارهم من دیرالجمیرة الی ترعة صول. الثالثة: بنوراشد و هم بنومعمر بنوواصل و بنومرا، و بنوحبان و بنومعاد، و بنوالبیض و بنوحجرة، و بنوشنوة، و دیار هم من مسجد موسی الی اسکر، و نصف بلاد اطفیح و لبنی البیض؛ الحی الصغیر، و لبنی شنوءة من ترعة شریف الی معصرة بوش. الرابعة: بنوجعد و هم بنومسعود، و بنوحدیر و هم المعروف بالحدیریین، و بنوزبیر، و بنوثمال، و بنونصار و مسکنهم ساحل اطفیح، الخامسة: بنوعدی و هم بنوموسی، و بنومحرب و مساکنهم بالقرب منهم. السادسة: بنو بحر، و هم بنوسهل، و بنومعطار، و بنوفهم، و هم المعروف بالفهمیین، و بنوعسیر، و بنومسند، و بنو سباع و مسکنهم الحی الکبیر. السابعة: قبس، و هم بنوغنیم، و بنوعمرو، و بنو حجرة و لبنی غنیم، منهم العدویة، و دیرالطین الی حبسر مصر و لبنی عمرو، الرستق و لهم نصف حلوان و لبنی حجرة، النصف الثانی و نصف طرا. و من بطون لخم؛ بنوالدار، رهط تمیم الداری صاحب رسول اللََّه صلی اللََّه علیه و آله و سلم، و هم بنوالداربن هانی بن حبیب بن نماره بن لخم. قال الحمدانی و بلدالخلیل علیه السلام معمور من بنی تمیم الداری رضی اللََّه عنه و بید بنی تمیم هولاء الرقعة التی کتبها النبی صلی اللََّه علیه و آله و سلم لتمیم و اخوته باقطاعهم بیت جبرون التی هی بلد الخلیل علیه السلام و بعض بلادها، و یقال اَنها مکتوبة فی قطعة من ادم من خف امیرالمومنین علی بن ابیطالب علیه السلام و بخطه. (صبح الاعشی ج ۱ ص ۳۳۴)[ لَ ] (اِخ) ابن عدی بن الحارث بن مرة از کهلان. جدّی جاهلی است. مؤسس قبیلهٔ آل لخم یا لخمیون. پسران وی را امارت حیره و بازماندگان ایشان را که «آل عباد» یا «بنوعباد» نامیده میشوند حکمرانی اشبیلیه بوده است. و هم گروهی از ایشان به صعید مصر در برّ شرقی و آل ارسلان از لخمیون بسوریه بوده اند. (الاعلام زرکلی ج ۳ و الحلل السندسیة ج ۲ ص ۲۹۷).
کلمات همقافیه با «لخم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «خم» برای سرودن شعر