معنی لخشیدن
6 بازدید
[ لَ دَ ] (مص) لغزیدن. شخشیدن. لیزیدن. لیز خوردن. سر خوردن. پای از پیش بدر رفتن و افتادن. (برهان): چون عذار رومی روز بدرخشید و قدم زنگی شب بلخشید پیر با صبح نخستین هم عنان شد... (مقامات حمیدی). از تو بخشودن است و بخشیدن از من افتادن است و لخشیدن .سنائی. جهان را هر دو چون روشن درخشید ز یکدیگر مبرید و ملخشید.نظامی. بپوستین تن لرزان ما به دی دریاب ز ما بود همه لخشیدن از تو بخشیدن. نظام قاری (دیوان البسه ص ۱۰۳). - امثال: از خردان لخشیدن از بزرگان بخشیدن. || درخشیدن. اشتعال : گفتند مارج لهب صافی باشد، درفش و لخشیدن آتش که به آن دودی نباشد. (تفسیر ابی الفتوح ج ۵ ص ۳۹۷). لانها تتلظی ای تشتعل؛ برای آنکه لخشد. (تفسیر ابوالفتوح ج ۵ ص ۳۹۷).
کلمات همقافیه با «لخشیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر