معنی لخشه
5 بازدید
[ لَ شَ / شِ ] (اِ) شَرَر. (مجمل اللغة). شعلهٔ آتش. اخگر. (برهان) (غیاث). لخچه. رجوع به لخچه شود: آتش عشق را ز بس سوز است آه شعله است، غم بود لخشه. اورمزدی (از جهانگیری). || سرشک آتش. (مجمل اللغة). سرشک آتش و آن قطره هایی است که از یک سر چوب تر بر آتش ریزد. (برهان). || نوعی از آش آرد. لخشک. (برهان). لاخشه. لاکچه. لاکشه. جون عمه. لطیفه. رجوع به لخشک شود. || لغزیده و پای از پیش به در رفته. (برهان). || (اِمص) لرزه. جنبش. در تداول عامه، لرزهٔ در تن از غیرت. لرزهٔ سخت که اعضا را چون دست و سر و تن جدا جدا بلرزاند: لخشه به تنم افتاد؛ سخت لرزیدم. - لخشه به سی و سه بند کسی افتادن؛ سخت لرزیدن از ترس.
کلمات همقافیه با «لخشه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شه» برای سرودن شعر