معنی لخشان
6 بازدید
[ لَ ] (نف) لغزان. نسو. نسود. اَملس. لخشنده. در حال لخشیدن. هموار. چیز املس که بر آن پای بلغزد و این مشتق از لخشیدن به معنی لغزیدن است از اینجاست یخ لخشک به معنی لغزیدن بر یخ و اینقدر هست که بر جای لغزیدن اطلاق لخشان مجاز است. (آنندراج). چیزی املس که بر آن دست یا پا بلغزد. (غیاث): کرتوم؛ سنگ لخشان تابان. زمینی یا سنگی لخشان، که پای بر آن بلغزد از نغزی.
کلمات همقافیه با «لخشان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر