معنی لحی
11 بازدید
[ لِ حا / لُ حا ] (ع اِ) جِ لحیة. (منتهی الارب). رجوع به لحیة شود.[ لُ حی ی ] (ع اِ) جِ لَحْی (جمع کثیر). (منتهی الارب).[ لَ حْ یْ ] (ع اِ) جای ریش از مردم و جز آن. هما لحیان، اَلْحٍ علی اَفْعُلٍ جمع، الا انهم کسروا الحاء لتسلم الیاء و جمع الکثیر لحی علی فعول مثل ظبی و دلی. (منتهی الارب). جای ریش در فک اسفل. دو استخوان زیر و زبر دهان که دندانها بر آن روید. لَحْیان تثینهٔ آن. دندان خانه. رجوع به دندان خانه شود: شکستگی سنة و دندان خانه که به تازی اللحی گویند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). استخوان زنخ. زَفَر.[ لَ حْ یْ ] (ع مص) پوست از درخت باز کردن. (منتهی الارب). پوست از چوب باز کردن. (تاج المصادر). || نکوهش و ملامت کردن. (تاج المصادر) (زوزنی). نکوهیدن. (منتهی الارب). لحی اللََّه فلاناً؛ زشت روی کند و دور گرداند او را از نیکی و لعنت کند. (منتهی الارب).[ لُ حا ] (اِخ) (بمدّ نیز آید، یعنی لحاء) رودباری است به مدینه. (منتهی الارب).[ لُ حَ یْ ی ] (اِخ) ربیعةبن حارثةبن عمروبن عامر. زرکلی در الاعلام گوید: لحی بن حارثةبن عمرو مزیقیاء من الازد، جدی جاهلی است. و گویند نام او ربیعة و لحی لقب اوست و او پدر عمرو باشد که خزاعه از اوست. (الاعلام ج ۳).[ ] (اِخ) (الواره) (؟) موضعی است در نصیب یهودا در میان حدود فلسطیان و صخرهٔ عیطم واقع است. (داود ۱۵؛۸ -۲۰) و دور نیست که همان بیت کلیا یا عیون قاره باشد. (قاموس کتاب مقدس).
کلمات همقافیه با «لحی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حی» برای سرودن شعر