معنی لحمی
6 بازدید
[ لَ می ی ] (ع ص نسبی) نوعی از یاقوت و آن دون اُرجوانی است در جودت. و گلناری و فوق بنفسجی: و لون الیاقوت الاحمر یترتب فیما بین طرفین احدهما اقصی الغایة المطلوبة منه و الاخر اقصی الرذالة التی تسقط عندها الرغبة فیه فاجوده الرمانی ثم البهرمانی هم الارجوانی ثم اللحمی ثم الجلناری ثم الوردی. (الجماهر ص ۳۳).[ لَ می ی ] (ع ص نسبی) منسوب به لحم. گوشتین. از گوشت. - استسقای لحمی؛ آماسی باشد رخو در پلکها و اطراف و انثیان و روی و تن سفید و املس گردد. - فتق لحمی. رجوع به فتق شود.[ لَ ] (اِخ) محمدبن ابراهیم بن الرامی التونسی. صاحب الاعلام باحکام البنیان. (معجم المطبوعات ج ۲).
کلمات همقافیه با «لحمی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «می» برای سرودن شعر