معنی لحم

معنی لحم

6 بازدید
[ لَ / لَ حَ ] (ع اِ) گوشت. ج، لحام و الحم و لحوم و لحمان. (منتهی الارب): بیندازی عظام و لحم و شحمم رگ و پی همچنان و جلد مقشور. منوچهری. نفس باداست و جسمت خاک و لحمت آب وخون آتش چو رعد آواز و خنده برق و پشتت کوه و خوی باران. ناصرخسرو. بر مسلمانان نمی آری تو رحم مؤمنان خویشند و یکتن شحم و لحم. مولوی. لحمک لحمی نبیّش گفت اندر صدق آن قل تعالوا ندع از حق منزل اندر شان اوست. سلمان ساوجی. ماستبایی که پر از لحم مهرا باشد روغن سبز به رویش شده چون خط نگار. بسحاق اطعمه. لحم اسلغ؛ گوشت که پخته نگردد. (تاج المصادر). لحم خم و خام؛ گوشت گنده. (منتهی الارب). لحم مسلوق؛ گوشت یخنی. صاحب اختیارات بدیعی گوید: لحم مجموع گوشتها. گرم و تر بود و کثیر الغذا و مولد دم اما بعضی از بعضی فاضل تر بود و نیکوترین آن بود که متوسط بود در فربهی و لاغری و وسط عضله معتدل تر بود و خصی کرده فاضلتر بود از خصی ناکرده و وی غذای مقوی بدن بود و زود مستحیل به خون شود. ضریر انطاکی در تذکره گوید: ذکرت مفرداته مفرقة فی ابوابها و المطلوب هنا ذکر قوانینه فنقول اللحوم اجود المتناولات علی الاطلاق لمناسبتها المزاج لان المتناول اما نبات او حیوان والاوّل اما اصول او ثمار او غیرهما من الاجزاء التسعة و کلها غیرالحب و الثمر دواء و لاشک فی احتیاجها الی تحلیل و استحالة و تفریق و عقد و تغذیة و تشبیه و ادخال فهذه سبعة اعمال تتوالی علی الطبیعة و ذلک متعب و اما الحیوان فالمتناول منه اما البان او بیوض او لحوم و لاشک فی احتیاج اللبن الی هضم و تمییز و عقد و تشبیه و ادخال فقد سقط فیه اثنان و اما البیض فیسقط فیه مع ما سقط فی اللبن التمییز فهو اقرب و اما اللحم فلیس فیه من السبعة الا التنمیة و الادخال فتلخص من ذلک انه اجود غذاء و افضله و اجلبه للقوی و الارواح لتهیته لذلک. والحیوان اما طیور و انسبها لعاجز القوی الصغار وحدّ ها الدجاج فمادون و لذوی الکد مافوق ذلک. او مواش و افضلها الضأن ثم الجداء ثم مالم یجاوز السنة من العجاجیل و اماالحیوان من حیث الاطلاق فلاهلی الراعی بنفسه للنبات الطیب الرائحة کالشیح و القیصوم الذکر افضل من غیره مما نقص شرطاً من هذه و فتی الفاضل، خیر من صغیره و کبیره فان ماجاوز السنة من الضأن و لم یدخل الرابعة خیر من غیره و صغیر کل ردئ خیر من باقیه و قیل صغیر العجاجیل خیر مما جاوز الرابعة من الضأن و ما استخرج من البطن ردئ جدالعدم استکماله و اللحم فی نفسه حار رطب و انما التفاوت بین انواعه فی الدرج فقولنا ان البقر بارد یابس بالنسبة الی الضأن لاالی العدس مثلا و هکذا. ثم احر اللحوم الاسد فالکلب فالابل فالضأن فالمعز فالبقر و منه الجاموس کما مرّ و اَحرّا الطیور القبج فالشفنین فالیمام فالحمام فیراعی فی اکلها المناسبة فیعطی احرها لنحو مفلوج و ارطبها لمن احترقت عنده اخلاط او به سل و افضل ما اکل المرطوب والصحیح مشویة و الناقه مذابة فی المرق و ذوالکد فی نحوالهریسة و ان یحاد طبخ غلیظها و تقطع سهو کته بنحو البورق و البزور و ان تذبح و یصفی دمها فان المیت و ما اصیب قبل دبحه بجارح کالمصادر دیّ ء موخم مورث للامراض العسرة کالنقرس و الفالج لفساد مزاجه و موت الدم فی بدنه و کذا المصاب بنحو جنون و مقدم الحیوان افضل و یساره باردالمزاج و یمین محروره لاالمیامن مطلقا. والاسود فی الالوان افضل و الاحمر اعدل و الابیض اردأ و کذا الکثیر الدهن لان الشحوم و الادهان ترخی واللحم الاحمر یقوی و یحدالبصر و یتعین اجتناب اللحوم للمحموم فی البلاد الحارة مطلقا والباردة اذا اکانت الحمی حارة و قدیرجع فی ذلک الی العادة فأنّ نحوالهند و کیلان یتضررون باللحوم مع الصحة و نحو مصر یتضررون بترکها والقانون فی طبخها مختلف علی انحاء لاتحصی ولکن الضبط فی الشی ء والطبخ فالاصحاء و المبرودون و المرطوبون و زمن الشتاء یکون الشی ء بهم الیق بشرط حسن الحطب و النار والاستواء و غیر من ذکر بالمطبوخ اولی و یهری للناقهین و من اراد به السمن والقوة و خصب البدن فلیلزم معه الکعک و اللوز و لیقلل ملحه ما امکن و یتجنب الحوامض معه و یأکل فوقه الطواء و من اراد الهزال فلیعکس ذلک و قد یقتصر لساقط القوة علی مائه بان یقلی علی مشبک لیذوب فیؤخذ ما ینزل منه و یستعمل و لایبزر لمحرور و لا من یریدالسمن و لا یفوه بقرنفل و لاغیره والمبرود بالعکس و قد تتخذ اللحوم دواء کالقبج فی الفالج والحمام البری فی الخدر و الکزاز و من اللحوم مایکون سماً کالجزور والاوز والحباری اذا باتت مطبوخة فی البلاد الحارة الرطبة کمصر و اعلم ان المشوی و ان کان الذ لایستمر الا اذا اکل علی جوع و کانت الطبیعة لینة و لم یشرب علیه الماء و متی مس اللحم بعد طبخه ماء باردا او شرب علیه قبل الهضم استحال سماً و دوداً و قد یقضی الی الاستسقاء و اکل اللحم مرتین فی الیوم یعجز القوی و یورث الترهل و اکله فی اللیل یتخم و کلما دق حتی ینعم ثم طبخ کان امرأ و اجود و ملازمته تورث القصاوة و الفظاظة و ترکه طویلا یسقط القوی و یضعف الارواح و الخبز معه یبطی ء بهضمه و کذا اللبن و الجمع بینه و بین البیض تعرض للهلکة فاذا کان ولابد فلیسبق بالبیض وما یخص کل نوع من النفع والضرر فی بابه. (تذکرهٔ ضریر انطاکی). رجوع به لحوم شود. - لحم ابن العرس؛ گوشت راسو، اگر ضماد کنند مفاصل را نافع بود و اگر خشک کنند و با شراب بیاشامند زهر مار را نافع بود و اگر بسوزانند در دیگ مسین و خاکستر آن را با سرکه بر نقرس طلا کنند سودمند بود. (از اختیارات بدیعی). - لحم الارنب؛ صاحب اختیارات گوید: گوشت خرگوش بعد از گوشت آهو بهترین گوشت صید بود و نیکوترین آن بود که سگ صید کرده باشد و طبیعت آن گرم و خشک بود و در مرق گوشت وی صاحب نقرس و مفاصل را نشستن نزدیک به منفعت مرق ثعلب بود و گوشت بریان کردهٔ وی قرحهٔ امعا را نافع بود و شکم ببندد و بول براند و فربهی را نافع بود و مصلح وی ابازیر ملطف بود. (اختیارات بدیعی). - لحم الایل؛ گوشت گاو کوهی اصلاً بد بود اما زود بگذرد و بول براند و وی غلیظ بود و تب ربع آورد. (اختیارات بدیعی). - لحم البعیر؛ به پارسی گوشت شتر گویند غذای بد دهد و تولد سودا کند. - لحم البقر؛ گوشت گاو بهترین آن بود که جوان بود و نیکوترین اوقات خوردن آن بهار بود و وی خشک تر از گوشت بز بود و در گرمی کمتر از وی بود و گویند گرم و خشک بود در چهارم و وی کثیرالغذا بود و چون به سکباج پزند منع سیلان ماده از معده بکند و وی از اغذیهٔ اصحاب کد بود و دشخوار هضم شود و غذا غلیظ دهد و آنچه سیاه بود مرضهای سودایی تولد کند و بهق و جرب و سرطان و قوبا و جذام و داءالفیل و دوالی و وسواس و تب ربع و سپرز پیدا کند و آنچه ضرر آن کم کند و مصلح آن بود دارچینی و فلفل و زنجبیل است و در پختن اگر پوست خربزه در دیگ اندازند زود گوشت را پخته و مهرا گرداند. (اختیارات بدیعی). - لحم الجاموس؛ گوشت گاومیش غلیظترین گوشتها بود و کیموس بد دهد و دیر هضم شود و در معده ثقیل بود و در جنب گوشتها وی در طبع مانند گوشت نعام بود و نسور. - لحم الجداء؛ به پارسی گوشت بزغاله گویند، صاحب اختیارات گوید: چپش فضول آن کمتر از گوشت بره بود و بزغالهٔ شیرخواره که شیری نیکو خورده باشد نیکو بود و اگر شیر بد خورده باشد بد باشد و نیکوترین آن سیاه رنگ بود و سبکتر و لذیذتر بود و گویند گوشت آنچه سرخ بود و چشم ازرق بود حرارت آن کمتر از گوشت میش بود معتدل بود در رطوبت و یبوست و زود هضم شود و نافع بود کسی را که دمل ها و دانه ها بر اعضای وی بود و خون معتدل نیکو میان لطافت و غلظت از وی متولد شود و چون بریان کرده بود مضر بود به قولنج و مصلح وی حلوای قند و عسل بود. (اختیارات بدیعی). - لحم الجزور؛ گوشت شتربچه بغایت گرم بود. و مصلح اصحاب کدّ سخت و ریاضت بود. گویند و مصلح اصحاب عرق النسا بود و در آخر تب ربع نیکو بود و وی غذای غلیظ بود غلیظتر از مجموع گوشتهای وحوش و تولد سودا زیاده کند و مصلح آن زنجبیل پرورده بود. (اختیارات بدیعی). - لحم الخصی من الحیوان؛ گوشت اخته یا خصی کرده بهتر از خصی ناکرده بود چون حیوان مزاج وی به خشکی مایل بود و نیکوترین آن حولی و ضأن و میش بود و فاضلترین آن که میان فربهی و لاغری بود بلکه وی فاضلتر بود از همهٔ گوشتها و گرمی وی کمتر از خایه دار بود و زود هضم شود و خون معتدل از وی متولد شود و فربه آن مرطب بدن بود و ملین طبع و لاغر آن لاغری آورد و مجفف طبع بود و مرخی معده بود مصلح آن آب فواکه قابض بود. (اختیارات بدیعی). - لحم الحمار الاهلی؛ گوشت خر، ضرر آن کمتر بود به اصحاب کد سخت و ابدان متخلخل و وی بدتر از گوشت شتر بود و غلیظتر و تولید سودا در وی بیشتر بود و وی بدترین گوشتها بود. (اختیارات بدیعی). - لحم الحملان؛ فاضل ترین گوشتها گوشت بره بود و نیکوترین آن گوشت حولی بود و طبیعت وی گرم بود در اول و نیکو بود جهت بدنهای معتدل و معدهٔ معتدل و مولد غذای بسیار گرم و تر بود و چون بسوزانند و بر بهق و قوبا طلا کنند سود دهد و خاکستر وی سپیدی گوشت و سپیدی چشم را نافع بود و گوشت سوختهٔ وی گزیدگی مار و عقرب جراره را سود دهد و با شراب گزیدگی سگ دیوانه را نافع بود و خوردن آن مولد بلغم بود و مصلح وی مثلث با حلوای شکر بود و مضر بود به کسی که غثیان داشته باشد و مصلح وی آن بود که بأسته های قابض پزند. (اختیارت بدیعی). - لحم الخنزیر؛ ترسایان گویند گوشت خوک بهترین گوشتها بود و گوشت وی بهتر از گوشت وحوش بود و آنچه صحیح است بهترین گوشت وحوش گوشت آهو بود و گوشت خنزیر برّی و اهلی زود هضم شود و بگذرد و غذا اندک دهد اما بقوت بود. جالینوس گوید: موافق انسان معتدل مزاج بود و گویند قومی که گوشت آدمی خورند اگر گوشت خوک خورند فرق نتوانند کرد در لون و طعم و بوی و این دلیل مشابهت است و وی غلیظ و لزج بود و قطع لزوجت او به شراب یا به حلوای قندی کنند. (اختیارات بدیعی). - لحم الخیل؛ گوشت اسب، مصلح اصحاب تعب سخت و ریاضت قوی بود و مسام متخلخل و وی مانند گوشت شتر بود در غلظ و رداءة و تولید سودا. (اختیارات بدیعی). - لحم الدب؛ گوشت خرس لزج و مخاطی و عسرالهضم بود و غذای وی بغایت مذموم بود. (اختیارات بدیعی). - لحم السباع ذوات المخالب؛ گوشت دد و دام بواسیر و چشم را سودمند بود و قوت آن بدهد. (اختیارات بدیعی). - لحم السقنقور. رجوع به سقنقور شود. (اختیارات بدیعی). - لحم السنور؛ گوشت گربه گرم و تر بود و گویند سرد بود و درد بواسیر را بغایت نافع بود و مسخن گرده و درد پشت را نافع بود. (اختیارات بدیعی). - لحم العجل؛ گوشت گوساله نیکوتر از گوشت گاو و کبش بود نیکوتر آن بود که نزدیک زاییدن باشد و طبیعت آن گرم و تر بود و غذای صالح بدهد و خون معتدل از وی متولد شود و مصلح اصحاب ریاضت بود و مطحول را مضر بود و مصلح وی ریاضت و استحمام بود. (اختیارات بدیعی). - لحم الغددی؛ و اندر بن زبان گوشتی است چون غددی آن را بتازی اللحم الغددی گویند و طبیبان المؤلف اللعاب گویند از بهر آنکه لعاب و آب دهان از این منفذها بیرون آید و تری زبان بدان باشد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). - لحم الغزال؛ صالح ترین گوشتهای صید گوشت آهوبره بود با وجود آنکه مجموع گوشتهای صید بد بود و خون غلیظ سودایی از وی متولد شوند آهوبره بدی کمتر داشته باشد و نیکوترین آن خشف بود و طبیعت آن گرم و خشک بود و قولنج را سود دارد و فالج را. و مصلح بدن بود که فضول بسیار داشته باشد و وی مجفف و مسخن بود و مصلح وی ادهان و حموضات بود. (اختیارات بدیعی). - لحم القنافذ. رجوع به قنفذ شود. (اختیارات بدیهی). - لحم الکباش؛ الجبلیه و الحمار الوحشیة، گوشت گوسفند کوهی و خرگور. طبیعت آن گرم و خشک است در سیم غذای بد دهد و عسر الهضم بود و لحم کباش سودمند بود به کسی که ذراریح خورده باشد. (اختیارات بدیعی). - لحم المعز الاناث والتیوس؛ گوشت بز ماده و تکه بد بود و دشوار هضم شود و غذای بد دهد و مولد خون بود که میل به سیاهی داشته باشد. (اختیارات بدیعی). - لحم النعاج؛ گوشت میشینه، حرارت آن کمتر از گوشت بره بود و خون بد از وی حاصل شود. (اختیارت بدیعی). || لب. || خلاصهٔ هر چیزی. (منتهی الارب).
[ لَ حَ ] (ع مص) درآمدن در جایی و درآویختن بدان. (منتهی الارب).
[ لَ ] (ع مص) گوشت خورانیدن. (منتهی الارب). گوشت دادن. (تاج المصادر) (زوزنی). || استوار کردن. || گوشت را از استخوان باز کردن و خوردن. || پیوند دادن نقره را و اصلاح کردن آن. (منتهی الارب). پیوند آبگینه و چینی و جز آن کردن. || کشتن. (منتخب اللغات). لحم الرجل (مجهولا)؛ کشته شد. (منتهی الارب). || گوشتناک گردیدن. || آزمند گشتن به خوردن گوشت. (منتهی الارب). آرزومند گوشت گشتن. (زوزنی).
[ لَ حِ ] (ع اِ) شیر بیشه. || (ص) مرد گوشتناک. (منتهی الارب). آنکه گوشت دارد. (مهذب الاسماء). || مرد گوشتخوار. || مرد خواهان و آرزومند گوشت. (منتهی الارب). آنکه آرزوی گوشت کند. (مهذب الاسماء). - بازٌ لحم؛ باز گوشتخوار یا آزمند گوشت. (منتهی الارب). || خانه ای که در آن اکثر عیب مردم کرده شود. و به فُسر قوله ان اللََّه یبغض البیت اللحم. (منتهی الارب). || بیتٌ لحم؛ خانه ای که در آن گوشت بسیار خورند. (مهذب الاسماء).
[ لُ حَ ] (ع اِ) جِ لحمة.
[ لَ حَ ] (ع اِ) جِ لحمة.
[ لُ ] (اِ) نوعی ماهی.

کلمات هم‌قافیه با «لحم»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «حم» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید