معنی لحج
7 بازدید
[ لُ ] (ع اِ) گوشهٔ خانه. || خانهٔ چشم. || مغاکی چشم (و لحج در این معنی به فتح اول نیز آید). (منتهی الارب). کاسهٔ چشم. غار چشم. چشمخانه. || مغاکی در زمین و وادی. ج، اَلحاج. (منتهی الارب).[ لَ حِ ] (ع ص) مکان لحج؛ جای تنگ. (منتهی الارب). هر چه تنگ باشد. (منتخب اللغات).[ لَ ] (اِخ) شهری است به عدن ابین. سمی بلحج بن وائل بن قطن. (منتهی الارب). مخلافی است به یمن. (معجم البلدان).[ لَ ] (ع مص) زدن کسی را. || چشم زخم رسانیدن کسی را. || پناه بردن به چیزی. (منتهی الارب). در چیزی بسته شدن. (تاج المصادر) (منتخب اللغات). || چسبیدن. (منتخب اللغات). میل. (تاج العروس). انحراف. || استوار کردن شمشیر در نیام. (منتهی الارب). استوار شدن شمشیر در نیام. کارد و جز آن در غلاف کردن.
کلمات همقافیه با «لحج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حج» برای سرودن شعر