معنی لحام
5 بازدید
[ لَ حْ حا ] (ع ص) گوشت فروش. (منتهی الارب). قصاب.[ لَ ] (ع مص) گوشت آور شدن. (زوزنی). لَحْم. (منتهی الارب).[ لِ ] (ع اِ) جِ لحم. (منتهی الارب). رجوع به لحم شود.[ لِ ] (ع اِ) آنچه بدان سیم و زر را پیوند دهند. (منتهی الارب). لزاق الذهب. کفشیر. (دستوراللغة). کوشیر. (مهذب الاسماء). - لحام پذیرفتن؛ جوش خوردن. پیوند یافتن : خستهٔ دنیا و شکستهٔ جهان جز که به طاعت نپذیرد لحام. ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص ۳۰۷). - لحام کردن؛ جوش دادن. || قال جالینوس: اتصال احد العظمین بالآخر، ان کان اتصالا لایتم به الحرکة، یسمی باللحام. (بحرالجوهر): اگر دلت بشکسته ست سنگ معصیتی دل شکسته به طاعت لحام باید کرد. ناصرخسرو. سنگی زده ست پیری بر طاس عمر تو کان را به هیچ روی نیارد کسی لحام. ناصرخسرو. و این طبقه را [ در نایژهٔ قاناطیر ] بدان جایگاه به لحام استوار کنند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). این بندگشادها [ برای آن است ] که بندها بدین عضله ها استوار باشد و از لحام کردن بر یکدیگر مستغنی گردد و تا چون بندها بر هم لحام کرده نباشد، مردم سر و گردن همی تواند گردانید. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). پریشان ازو کم گراید به جمع شکسته ازو کم پذیرد لحام.مسعودسعد.[ لَ حْ حا ] (اِخ) نام مردی. سلامی از وی و وی از ابابشیر سیرافی روایت کند. رجوع به الجماهر بیرونی ص ۶۳ شود.[ لَ حْ حا ] (اِخ) (ابوالـ ...) ثعلبی. شاعری است. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «لحام»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ام» برای سرودن شعر