معنی لجام

معنی لجام

4 بازدید
[ لُ ] (ع اِ) آنچه بدان فال بد گیرند. (منتهی الارب): رایت اویست همای ملوک زیر همایش هم جغد لجام.ناصرخسرو. || هوا. (منتهی الارب).
[ لِ ] (معرب، اِ) لگام. فارسی است معرب. ج، لُجُم، اَلْجِمَة. (منتهی الارب). لگام . لغام. دهنه. دهانه. جلو اسب. دست جلوی اسب. جوالیقی در المعرب (ص ۳۰۰) گوید: اللجام، معروف و ذکر قوم انه عربی و قال آخرون: بل هو معرب و یقال انه بالفارسیة لغام : هم اندر زمان پیش بنهاد جام بزد بر سر تازی اسپان لجام.فردوسی. بطبع رفت بزیرم همی جهان جهان چو خوش لجام یکی اسب تیزرو بمثل. ناصرخسرو. وگر نصیحت را روی نیست خاموشی ز نیک و بد به دهان بر لجام باید کرد. ناصرخسرو. لجام در سر شیران کند صلابت عشق چنان کشد که شتر را مهار در بینی.سعدی. دام محکم ده که تا گردد تمام و افکنم در کام ایشان چون لجام.مولوی. زیر فلک هر چه هست گشته مسخر ترا کرده شکوهت لجام در سر این چاروا. والهٔ هروی (از آنندراج). اِضزاز؛ لجام گزیدن اسب. ادغام، لجام در دهن اسب درآوردن. (منتهی الارب). تقریط؛ لجام دادن اسب را. اکماح؛ لجام چاروا بازکشیدن تا سر بردارد. اصحاء؛ لجام را استوار گرفتن اسب به دهان و گزیدن بروی. (منتهی الارب). || تبرمانندی از ادات کشتی جنگی: و کانوا یجعلون فی مقادم المراکب اداة کالفاس یسمونها اللجام و هی حدیدة طویلة محددةالرأس جدأ و اسفلها مجوف کسنان الرمح تدخل من اسفلها فی خشبة کالقناة بارزة فی مقدم المرکب یقال لها الاسطام فیصیر اللجام کانه سنان رمح بارز من مقدم المرکب فیحتالون فی طعن المراکب به. فاذا اصاب جانب المرکب بقوة خرقه حتی یخشی غرقه بما ینصب فیه من الماء فیطلب اصحابه الامان. (تاریخ تمدن اسلامی جرجی زیدان ج ۱ ص ۱۶۲). || آنچه زنان به وقت حیض بندند. (منتهی الارب). رُکوه. روکا. پاره. لته: تلجم، لجام بستن زن. (منتهی الارب). || داغی است مر شتران را.
[ لَ ] (اِخ) نام اسب بسطام بن قیس که از بنی فهم گرفت. (منتهی الارب).
[ لَ ج جا ] (اِخ) ابوالحسن علی بن حسین اللجام حرانی. وی از شیاطین انس است و در ایام نوح بن نصربن احمد به بخارا آمد و تا آخر ایام سدید منصوربن نوح بن نصر گاهی به ترقی و گاهی در تنزل بود و گاهی مدیحه سرای می بود و گاهی به هجا مبتلی بلکه اکثر در ذم و هجا سخن گفتی چنانکه وزراء و صدور از زبان او در آزار بودند و او بسیار خوش محاوره و مناظره میبود نادره گوی غریب بود خبیث اللسان، کثیرالذم، قلیل المدح قلّ ما سلم الاشراف من فلقات لسانه. (یتیمة الدهر ثعالبی، از حاشیهٔ ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۵۰).
[ لَ جْ جا ] (ع ص) لگام گر. (دهار). منسوب است به لجام و عمل آن. (سمعانی).

کلمات هم‌قافیه با «لجام»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ام» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید