معنی لجاج
5 بازدید
[ لَ ] (ع اِمص) لجّ. لجاجت. (منتهی الارب). ستهیدن. (منتهی الارب) (ترجمان القران جرجانی). عناد. یک دندگی. یک پهلویی. حکر. ستیز. ستیزه. (دهار). ستیزه کردن. (تاج المصادر). ستهندگی. بستهیدن. (زوزنی). خیره سری. خیره رایی. خیرگی. ستیزه کاری. ملاّجة: میان وی و قاضی شیراز لجاج رفت. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۰۸ ). جفت واری به دویست درم میگفتند و وی لجاج میکرد و آخر بخرید و بها بدادند. (تاریخ بیهقی ص ۶۲۱). دست در دو دختر دوشیزه زد تا رسوا کند پدر و برادرانش نگذاشتند و جای آن بود و لجاج رفت با این فقاعی و یارانش و زوبینی رسید فقاعی را. (تاریخ بیهقی ص ۴۷۱). لجاج مکن و تن در ده و برو که نباید که چیزی رود که همگان غمناک شویم. (تاریخ بیهقی ص ۶۶۳). لجاج و مشغله ماغاز تا سخن گوییم که ما ز مشغلهٔ تو ز خانه آواریم. ناصرخسرو. جز که مری و لجاج نیست ترا علم شرم نداری از این مری و مرائی. ناصرخسرو. خط فریشتگان را همی نخواهی خواند چنین به بی ادبی کردن لجاج و مری. ناصرخسرو. که چون ابرویز بروم برود هرمز به لجاج او بهرام را بیاورد. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۰۰). مزدور در لجاج آمد. (کلیله و دمنه). و چهار هزار مرد از آن خود داشت و روزی در میان او و میان قومی لجاجی میرفت. (قصص الانبیاء ص ۱۸۷). او به لجاج بازایستاد و یکدرم سیم بخویشتن فرانگرفت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۵۹). از سر حدت مزاج و خشونت طبع بر لجاج اصرار مینمود. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۶۰). لجاج و گربزی در قول و فعل، نوع سوم از مهلکات قوهٔ غضبی یا سبعی است. (مرآة الخیال ص ۳۲۹). || پیکار کردن. (منتهی الارب). || شوریدگی و طپیدگی از گرسنگی. (آنندراج).
کلمات همقافیه با «لجاج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اج» برای سرودن شعر