معنی لتره
5 بازدید
[ لَ رَ / رِ ] (ص) پاره پاره و دریده. (برهان) (صحاح الفرس): بلتام آمد زنبیل و لتی خور [ د ] بلنگ لتره شد لشکر زنبیل و هبا گشت کنام. محمدبن وصیف (از تاریخ سیستان ص ۲۱۰). خواجه غلامی خرید دیگر تازه سست هل و هرزه گرد و لتره ملازه.منجیک. پیری و درازی و خشک شنجی گویی به گه آلوده لتره غنجی.منجیک. بزیرپَرْش وشی گستریده وز بر خز که دید مر نمد لتره را ز حله سقط (؟). منجیک. نائبی نیستم چنانکه مرا سازی و آلتی بود درخور مردکی چند هست بس لتره اسبکی چند هست بس لاغر.مسعودسعد. درزی لتره گشته چرا گشته ای تو هاژ چون ماکیان بگیر خر اندر همی گراژ.(؟). || کهن و خلق. (صحاح الفرس). کهنه. (برهان). || مردم فربه و مرطوبی و پرگوشت. (برهان): خلعت ایمان تازه بر عمید خسته پوش تا بدان خلعت فضیلت لتره و لمتر شود. خواجه عمید لوبکی (از جهانگیری). || مردم بیکار و کاهل و کمینه یعنی اراذل را گویند. (برهان).[ لُ رَ / رِ ] (اِ) زبان قرارداده ای باشد میان دو کس که با هم تکلم کنند و دیگران نفهمند. (برهان). لوترا. لوتره. (زبان زرگری و زبان مرغی از آنجمله است). || (ص) شخصی که بند زبان نداشته باشد یعنی هر چه بشنود همه جا نقل کند. (برهان). || رانده و دور کرده. (برهان). رجوع به لت و لوترا شود.
کلمات همقافیه با «لتره»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ره» برای سرودن شعر