معنی لبیبی

معنی لبیبی

4 بازدید
[ لَ ] (اِخ) از شعرای معروف اواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم هجری است و مسعودسعد وی را اوستاد و سیدالشعرا خوانده در قصیدتی بمطلع: بنظم و نثر گر امروز افتخار سزاست مرا سزاست که امروز نظم و نثر مراست آنجا که گوید و مصراعی از لبیبی تضمین کند: بدین قصیده که گفتم من اقتدا کردم به اوستاد لبیبی که سیدالشعر است بدان طریق بنا کردم این قصیده که گفت «سخن که نظم کنند آن درست باید و راست». عوفی در لباب الالباب گوید: لبیبی ادیبی لبیب و شاعری عجیب بود، نظمش رایق و در فضل از اقران فایق. مداح امیر ابو المظفر یوسف بن ناصر الدین رحمه اللََّه بود و در مدح آن شاه نیکخواه نام جوی ثناخر مداح پرور این قصیده گفته و داد سخن بداده است: چو بر کندم دل از دیدار دلبر نهادم مهر خرسندی بدل بر... الخ. هدایت در مجمع الفصحاء گوید: لبیبی از قدمای شعرا و حکما بوده است. از حالات و مقالاتش استحضاری چندان حاصل نیامد. الاّ اینکه صاحب فرهنگ بعض ابیات او را بر سبیل استشهاد تصحیح لغات ثبت کرده و صاحب تاریخ آل غزنویه تاریخ بیهقی در اختلال حال محمدبن محمود بر وجه مناسبتی در ضمن حکایتی این قطعهٔ او را برشتهٔ تحریر آورده: کاروانی همی از ری بسوی دسکره شد آب پیش آمد و مردم همه بر قنطره شد... الخ و سپس ابیاتی پراکنده از وی نقل کرده است که در ذیل بیاید. با پیدا شدن کتاب ترجمان البلاغه تألیف محمدبن عمر راذویانی عصر زندگی و در سلک شعرای آل سبکتکین بودن لبیبی تا حدی معلوم و مسلم گشته است چه در این کتاب دو بیت از لبیبی در تأسف از مرگ فرخی سیستانی نقل شده است و از آن دو بیت بخوبی برمی آید که لبیبی لااقل تا سال ۴۲۹ که سال فوت فرخی است زنده بوده است و لبیبی وی را بدین دو بیت مرثیه گفته و هم از این دو بیت برمی آید که وی را با فرخی دوستی و با عنصری چون غضائری معاداتی بوده است و میانهٔ خوشی نداشته اند و آن دو بیت این است: گر فرخی بمرد چرا عنصری نمرد پیری بماند دیر و جوانی برفت زود فرزانه ای برفت و ز رفتنش هر زیان دیوانه ای بماند وز ماندنش هیچ سود. مرحوم ملک الشعراء بهار در مقدمهٔ قصیدهٔ رائیه وی می نویسد عوفی ذکر وی ضمن شعرای آل سبکتکین آورده و قصیدهٔ وی را در مدح یوسف بن ناصرالدین دانسته و صاحبان تذکره بیش از این چیزی در شناخت وی ندارند حتی معلوم نکرده اند که این شاعر اهل کجاست گرچه در خراسانی بودن لبیبی تقریباً شکی نمیتوان داشت اما از کدام شهر خراسان است معلوم نیست و اما قصیدهٔ رائیه وی به اقرب احتمالات در مدح ابوالمظفر چغانی است بدو دلیل ذیل و اگر چه این دلایل هیچیک اقناعی نیست لکن سررشتهٔ تحقیق تواند بود: یکی آنکه شعرای محمودی یوسف بن ناصرالدین را همیشه به کنیت ابویعقوب مدح کرده اند و اگر ذکر لقب او شده است عضدالدوله آورده اند و یا او را به القاب «ملک» و «سپهبد» و «شاه» و «خسرو» و «میر» ستوده اند و خطاب «پادشاه» نکرده اند چه ملک و میر و خسرو مطابق رسم آن روز دون پادشاه است ذکر شواهد این منظور مطلب را به درازا خواهد کشید و با مسامحه ای که در این باره به کار بریم کنیهٔ ابوالمظفر و عنوان صریح پادشاه بدون ذکر لقب او عضدالدوله بعید است که دربارهٔ یوسف بن ناصرالدین گفته شده باشد. دوم تعریفی است که در قصیده می بینیم و آن چنین است که شاعری از حد غربی خراسان با دلبر وداع کند و وارد ریگزاری بزرگ شود و پس از آن که از ریگزار بیرون شد به رود جیحون رسد و از جیحون بگذرد و به درگاه ممدوح پیوندد، از این سفر ظاهراً چنین بنظر میرسد که شاعر از مرو یا سرخس یا هرات عزیمت کرده و از دشت خاوران و ریگزار اتک یا آخال عبور کرده به جیحون رسیده و از آن نیز گذشته و به ممدوح پیوسته است، و ممدوحی که ابوالمظفر خطاب شود و برای رسیدن بدو از جیحون بایستی عبور کرد به ظاهر همان ابوالمظفر چغانی است ممدوح دقیقی و ممدوح قدیم فرخی که خانه اش در چغانیان و جبالی است که رود جیحون از آنجا سرچشمه گیرد و وصول بدان محل مستلزم گذشتن از جیحون است. اما سبک ریزه کاریهای این قصیده به ریزه کاریها و روانی و سهولت قصیدهٔ نونیهٔ فرخی که هم در مدح امیرابوالمظفر گفته است بی شباهت نیست، کسانی که این قصیده را به منوچهری و فرخی نسبت داده اند پایهٔ نسبت آنان بر حدس و قیاس بوده است چه از لحاظ وداع با دلبر و سوار شدن مرکوب و طی صحاری و براری و وصف شب و منازل قمر و ستارگان بقصاید لامیه و نونیهٔ منوچهری شبیه است و از حیث سبک عبارات و روانی و صافی اشعار و انسجام و مخصوصاً مدح ابوالمظفر که ممدوح فرخی بوده و او نیز سفری از سیستان به حدود جیحون و چغانیان کرده به فرخی شبیه است و از این دو قیاس حدس مذکور بیرون آمده. ولی ظاهراً شکی نباشد که قصیده از لبیبی است و عوفی نیز بدان تصریح دارد. اما مأخذ این قصیده: قدیمترین مأخذ این قصیده چنانکه اشاره شد لباب الالباب محمد عوفی از شعرای آخر قرن ششم و اوایل قرن هفتم است و پس از وی مرحوم لسان الملک سپهر از مأخذ دیگری که معلوم نیست چه بوده، این قصیده را به خط خود بر پشت صفحهٔ نخستین نسخه ای از دیوان خطی منوچهری نوشته است و بالای آن نگاشته: «این قصیده را برخی از فرخی و برخی از منوچهری دانند». دلیل اینکه سپهر از مأخذ دیگری غیر از لباب الالباب قصیده را به دست آورده این است که اولاً عبارت فوق را در نسبت قصیده بفرخی و منوچهری روی آن نوشته است و هرگاه به نسخهٔ لباب الالباب دسترسی داشت ذکر این عنوان نمیکرد و یا لااقل نامی نیز از لبیبی میبرد و دیگر آنکه روایت سپهر با روایت عوفی که در نسخهٔ چاپ ادوارد براون مندرج است تفاوتهای فاحش دارد و ابیات روایت سپهر از روایت لباب الالباب بیشتر است و اختلاف عبارت و کلمه یعنی نسخه بدل نیز دارد، گرچه میتوان پنداشت که شاید سپهر نسخهٔ دیگری از لباب الالباب به دست داشته که در آن نسخه صورت اشعار با نسخهٔ ادوارد براون تفاوت میکرده است اما نسبت دادن قصیده به دو شاعر و فروگذاردن نام شاعر حقیقی این احتمال را به کلی دور میسازد، نسخهٔ سپهر دارای پنجاه و شش بیت است و نسخهٔ عوفی سی و سه بیت دارد با اینحال در نسخهٔ عوفی سه بیت هست که در نسخهٔ سپهر نیست. در لباب الالباب (چ براون) اشعار پس و پیش و مصراعها هر کدام دور از یکدیگر و نابجا قرار گرفته است و شیرازهٔ انتظام قصیده بر هم خورده ولی در نسخهٔ سپهر انتظام اشعار برقرار و مصراعها هر یک بجای خود استوار است. مرحوم هدایت بدون تردید این قصیده را از روی نسخهٔ لسان الملک سپهر برداشته است و یکبار ضمن دیوان منوچهری و هم به نام او چاپ کرده است و بار دیگر در جلد اول مجمع الفصحاء سر و دست شکسته آن را به اسم فرخی ضبط کرده است و معلوم میشود که لله باشی هم به لباب الالباب عوفی یا به این قسمت از آن کتاب دسترسی نداشته است ورنه لااقل اشارتی میکرد و از روایت عوفی استفادتی میبرد. مرحوم بهار به تصریح خود قصیده را از روی نسخهٔ سپهر نقل کرده است و اما ضبط عوفی را جز در یک جا اصل قرار داده مگر در اشعاری که عوفی آنها را ضبط نکرده است که ناچار عین روایت سپهر را نقل کرده و اختلاف بین بعض اشعار از روایت سپهر و روایت عوفی و دیگر امتیازات طرفین را در حواشی اشعار مذکور داشته است که با تغییراتی نقل خواهد گشت. بدیهی است به تشتت و پس و پیشهایی که در نسخهٔ عوفی است اینجا اشارتی خواهد رفت. از لبیبی بجز قصیدهٔ مورد بحث و قطعهٔ منقول در تاریخ بیهقی ابیات پراکنده ای نیز در تذکره ها و اشعاری به شاهد لغات در فرهنگها آمده است. از روی این شواهد میتوان حدس زد که لبیبی را مثنویاتی در بحر متقارب و بحر خفیف و هزج مسدّس و غیره بوده است. اینک قصیده: چو برکندم دل از دیدار دلبر نهادم مهر خرسندی به دل بر تو گویی داغ سوزان برنهادم به دل کز دل به دیده درزد آذرشرر دیدم که بر رویم همی جست ز مژگان همچو سوزان سونش زر مرا دید آن نگارین چشم گریان جگر بریان پر از خون عارض و بربچشم اندر شرار آتش عشق به چنگ اندر عنان خنگ رهبر مرا گفت آن دلارام [ ای ] بی آرام همیشه تازیان بی خواب و بی خورز جابلسا به جابلقا رسیدی همان از باختر رفتی به خاور سکندر نیستی لیکن دوباره بگشتی در جهان همچون سکندر ندانم تا ترا چند آزمایم چه مایه بینم از کار تو کیفر مرا در آتش سوزان چه سوزی چه داری عیش من بر من مکدرفرودآ زود زین زین و بیارام فرو نه یک ره و برگیر ساغرفغان زین بادپای کوه دیدارفغان زین ره نورد هجرگستر همانا از فراق است آفریده که دارد دور ما را یک ز دیگرخرد زینسو کشید و عشق زانسو فروماندم من اندر کار مضطربه دلبر گفتم ای از جان شیرین مرا بایسته تر وز عمر خوشترسفر بسیار کردم راست گفتی سفرهایی همه بی سود و بی ضربدانم سرزنش کردی روا بود گذشته ست از گذشته یاد ماور مخور غم میروم درویش از اینجا ولیکن زود بازآیم توانگربرفت از پیشم و پیش من آورد بیابان بر ره انجامی مشمررهی دور و شبی تاریک و تیره هوا فیروزه و هامون مقیرخم شوله چو خم زلف جانان مغرّق گشته اندر لؤلؤ تر مکلل گوهر اندر تاج اکلیل بتارک بر نهاده غُفر مغفر مجرّه چون به دریا راه موسی که اندر قعر او بگذشت لشکر بنات النعش چون طبطاب سیمین نهاده دسته زیر و پهنه از برهمی گفتی که طبطاب فلک را چه گویی گوی شاید بودن ایدرهوا اندوده رخساره بدوده سپهر آراسته چهره به گوهر زمانی بود مه بر زد سر از کوه به رنگ روی مهجوران مزعفر چو زراندود کرده گوی سیمین شده ز انوار او گیتی منوّر مرا چشم اندر ایشان خیره مانده روان مدهوش و مغز و دل مفکربه ریگ اندر همی شد باره زانسان که در غرقاب مرد آشناوربرون رفتم ز ریگ و شکر کردم بسجده پیش یزدان گروگردمنده اژدهایی پیشم آمد خروشان و بی آرام و زمین در شکم مالان به هامون بر همی رفت شده هامون بزیر او مقعّرگرفته دامن خاور بدنبال نهاده بر کران باختر سر به باران بهاری بوده فربی ز گرمای حزیران گشته لاغر ازو زاده ست هرچه اندر جهان است ز هرچه اندر جهان است او جوانتر شکوه آمد مرا و جای آن بود که خانی او ز خانی بود منکرمدیح شاه برخواندم به جیحون برآمد بانگ ازو اللََّه اکبر تواضع کرد بسیار و مرا گفت ز من مشکوه و بی آزار بگذر که من شاگرد کف راد آنم که تو مدحش همی برخوانی از بر بفر شاه از جیحون گذشتم یکی موی از تن من ناشده تر وز آنجا تا بدین درگاه گفتی گشادستند مر فردوس را درهمه بالا پر از دیبای رومی همه پستی پر از کالای ششتر کجا سبزه است بر فرقش مقعد کجا شاخست بر شاخش مشجریکی چون صورت مانی منقش یکی چون نامهٔ آذر مصور تو گفتی هیکل زرتشت گشته ست ز بس لاله همه صحرا سراسر گمان بردی که هر ساعت برآید فراوان آتش از دریای اخضر بدین حضرت بدانگونه رسیدم که زی فرزند، یعقوب پیمبر همان کاین منظر عالی بدیدم رها کردم سوی جانان کبوتر کبوتر سوی جانان کرد پروازبشارت نامه زیر پرّش اندر به نامه در نبشته کای دلارام رسیدم دل به کام و کان به گوهر به درگاهی رسیدم کز بر او نیارد درگذشتن خط محورسرایی بد سعادت پیشکارش زمانه چاکر و دولت کدیوربصدر اندر نشسته پادشاهی ظفریاری به کنیت بوالمظفر بتاجش بر نبشته عهد آدم به تیغش درسرشته هول محشر زن ار از هیبت او بار گیرد چه خواهد زاد تمساح و غضنفرجهان را خور کند روشن ولیکن ز رای اوست دایم روشنی خور ز بار منت او گشت گویی بدین کردارپشت چرخ، چنبر. قطعهٔ لبیبی که در تاریخ بیهقی آمده این است: کاروانی همی از ری بسوی دسکره شد آب پیش آمد و مردم همه بر قنطره شد گلهٔ دزدان از دور بدیدند چو آن هر یکی ز ایشان گفتی که یکی قسوره شد آنچه دزدان را رای آمد بردند و شدند بد کسی نیز که با دزد همی یکسره شد رهروی بود در آن راه درم یافت بسی چون توانگر شد گفتی سخنش نادره شد هر چه پرسیدند او را همه این بود جواب کاروانی زده شد کار گروهی سره شد. در مجمع الفصحا ابیاتی از این شاعر مذکور است بدینگونه: فدای آن قد و زلفش که گویی فروهشته است از شمشاد شمشار. آن طرهٔ مشکبیز دلدار کرده ست مرا بغم گرفتار. خوشا حال لحاف و بستر آهنگ که میگیرند هر شب در برت تنگ . در فرهنگها نیز بشاهد لغات اشعاری از این شاعر آمده است و ما آنچه در لغت نامهٔ اسدی و فرهنگ سروری و جهانگیری و رشیدی مذکور است ذیلاً نقل میکنیم: ایا ز بیم زبانم نژند گشته و هاژ کجا شد آنهمه دعوی کجا شد آنهمه ژاژ. زان پیش که پیش آیدت آن روز پر از هول بنشین و تن اندرده و انگاره به پیش آر. گر سیر شدی بتا ز من درخور هست زیرا که ندارم ای صنم جوزهٔ لست. آن جخش ز گردنش بیاویخته گویی خیکی است پر از باد بیاویخته از بار. ای غوک چنگلوک چو پژمرده برگ کوک خواهی که چون چکوک بپری سوی هوا. گفت ریمن مرد خام لک درای پیش آن فرتوت پیر ژاژخای. گهی چو مرد پریسای گونه گونه صور همی نماید زیر نگینهٔ لبلاب. رویت زدر خنده و سبلت زدر تیز گردن زدر سیلی و پهلو زدر لت. ای از ستیهش تو همه مردمان به مست دعویت صعب و منکر و معنیت خام و سست. کرّه ای را که کسی نرم نکرده ست متاز به جوانی و بزور و هنر خویش مناز نه همه کار تو دانی نه همه زور تراست لنج پر باد مکن بیش و کتف برمفراز. ای بلفرخج ساده همیدون همه فرخج نامت فرخج و کنیت ملعونْت بلفرخج. چو بینی آن خر بدبخت را ملامت نیست که برسکیزد چون من فروسپوزم بیش چنان بدانم من جای غلغلیج گهش کجا بمالش اوّل براوفتد بسریش . (لغت نامهٔ اسدی، ذیل غلغلیج). آن تویی کور و تویی لوچ و تویی کوچ و بلوچ وان تویی گول و تویی دول و تویی بابت لنگ. ای بچهٔ حمدونه غلیواژ غلیواژ ترسم بربایدْت بطاق اندر برجه. گر کونْت از نخست چنان بادریسه بود آن بادریسه خوش خوش چون دیگ ریسه شد و آن بادریسه هفتهٔ دیگر غضاره شد و اکنون غضاره همچو یکی غنج پیسه شد. تو چنین فربه و آکنده چرایی پدرت هندویی بود یکی لاغر و خشکانج و نحیف. همچو انگور آبدار بدی نون شدی چون سکج ز پیری خشک. اندرین شهر بسی ناکس برخاسته اند همه خرطبع و همه احمق و بی دانش و دند. همه یاوه همه خام و همه سست معانی با حکایت تا پساوند. دگر نخواهم گفتن همی ثنا و غزل که رفت یکسره بازار و قیمت سرواد. ترا گردن در بسته به بیوغ و گرنه نروی راست با سپار چنان باد درآرد بخویشتن که گویی خورده است سوسمار. از پدر چون از پداندر دشمنی بیند همی مادر از کینه بر او مانند مادندر شود. پیش من یک ره شعر تو یکی دوست بخواند زان زمان باز هنوز این دل من پرهسر است. برون شدند سحرگه ز خانه مهمانانش زها رها شده پر گوه و خایه ها شده غر. سوری تو جهان را بدل ماتم سوری زیرا که جهان را بدل ماتم سوری. لفت بخوردم بگرم درد گرفتم شکم سر بکشیدم دودم مست شدم ناگهان. اگر خواهی سپاهش را شماره برون باید شد از حد اماره. یکی مؤاجر و بیشرم و ناخوشی که ترا هزار بار خرنبار بیش کرده عسس. نیابی در جهان بی داغ پایم نه فرسنگی و نه فرسنگساری. پای او افراشتند اینجا چنانک تو براز کون ژاژها افراشتی. دهقان بی ده است و شتربان بی شتر پالان بی خر است و کلیدان بی تزه. گرچه زردست همچو زرّ پشیز یا سپید است همچو سیم ارزیز. ایا نیاز به من ساز و مر مرا مگذار که ناز کردن معشوق دلگداز بود. وان چاپلوس بسته گر خندان کت هر زمان بلوس بپیراید. دوستا جای بین و مرد شناس شد نخواهم به آسیای تو آس. ایا کرده در بینیت حرص و رس از ایزد نیایدت یک ذره ترس. گرد گرداب مگرد ارت نیاموخت شنا که شوی غرقه چو ناگاهی ناغوش خوری. چون در حکایت آید بانگ شتر کند و آروغها زند چو خورد ترب و گندنا. بجز عمود گران نیست روز و شب خورشش شگفت نیست ازو گر شکمش کاواک است. ای همچو پک پلید و چنو دیده ها بروی مانند آن کسی که مر او را کنی خبک تا کی همی درآیی و گردم همی دوی حقا که کمتری و فژآگن تری ز پک. چون ماهی شیم کی خورد غوطه چغوک کی دارد جغد خیره سر لحن چکوک. از زبان باشد بر مردم دانی (؟) گاه آب دهی و گاه می آری کوک؟ زن برون کرد کولک از انگشت کرد بر دوک و دوک ریسی پشت. غلیه (؟) فروش خواجه که ما را گرفت باد (؟) بنگر که داروش ز چه فرمود اوستاد گفتاکه پنجپایک و غوک و مکل بکوب در خایه هل تو چنگ خشنسار بامداد. ندانم بخت را با من چه کین است به که نالم به که زین بخت وارون. چه کنم که سفیه را بنکوی نتوان نرم کردن از داشن. می بارد از دهانت خدو ایدون گویی که سر گشادند فوگان را. آن روی و ریش پُرگُه و پر بلغم و خدو همچون خبزدویی که شود زیر پای پخچ. گر نیستت ستور چه باشد خری بمزد گیر و همی رومر کشت را خود افکن نیرورز را بدست خو کن فرخو شنگینه برمد از چاکر تا راست باشد او چو ترازو. زرد و درازتر شده از غاوشوی خام نه سبز چون خیار و نه شیرین چو خربزه. فرو آید ز پشتش پور ملعون شده کالفته چون خرسی خشینه. دو چیزش بر کن و دو بشکن مندیش ز غلغل و غرنبه دندانش بگاز و دیده بانگشت پهلو بدبوس و سر به چنبه. چو غرواشه ریشی بسرخی و چندان که ده ماله از ده یکش بست شاید. ای بزفتی علم به گرد جهان برنگردم ز تو مگر بمری گر چه سختی چو نخکله مغزت جمله بیرون کنم به چاره گری. گولانج و گوشت و گرده و گوزآب و گادنی گرمابه و گل و گل و گنجینه و گلیم. قیاس کونش چگونه کنم بیا و بگوی ایا گذشته بشعر از بیانی و بوالحر اگر ندانی بندیش تا چگونه بود که سبزه خورده بفاژد بهارگه اشتر. آن سبلت و ریشش بکون خوش دو پای خوش او بکون صهر. از شمار تو کس طرفه بمهر است هنوز وز شمار دگران چون در تیم دودر است . ز خشم دندان بگذارد بر... خواهر همی کشید چو درویش دامن فرغیش. ای فرومایه و در کون هل و بی شرم و خبیث آفریده شده از فریه و سردیّ و سنه. کفش صندوق محنت (؟) و... زنش هر دو گردند و هر دو ناهموار هیچکس را گناه نیست در این کو برد جمله را همی از کار این یکی را به خنجه و خفتن وان دگر را به لنجه و رفتار. بباید بسیجیدن این کار را پذیره شدن رزم و پیکار را. گر بیارند و بسوزند و دهندت برباد تو بسنگ تکژی نان ندهی باب ترا. فرمان کن و آهک کن و زرنیخ براندای برروی و برون آر همه رویت از اورت. بدهم بهر یک نگاه رخش گر پذیرد دل مرا بفرخچ. اندرین شهر بسی ناکس برخاسته اند همه خر طبع و همه احمق و بیدانش و دند. گویند نخستین سخن از نامهٔ پازند آن است که با مردم بد اصل مپیوند. بر روی پزشگ زن میندیش چون بود درست پیشیارت. از اطاعت با پدر زردشت پیر خود بنسک آفرنگان گفته است. ستد و داد جز به پیشادست داوری باشد و زیان و شکست. چو بشنیده شاه آن پیام نهفت ز کینه لب خود شخائید و گفت. ز بس رفعتش شاهباز خرد نیارد برافراز او بر پرد. بخنجر همه تنش انجیده اند بر آن خاک خونش پشنجیده اند. ز تیرش رخ مه سکنجیده شد ز تیغش دل چرخ انجیده شد. ز جورم جهانی پرآوازه شد روان نیاگان به من تازه شد. چو باسک کند ماه من از خمار قرار از مه نو نماید فرار. از آن لشکر گشن توفید دهر بکام عدو نوش شد همچو زهر. بگرمی چو برق و بنرمی چو ابر به پویه چو رنگ و به کینه چو ببر. خزاین تهی شد از آن زاج سور درونها پر آمد ز عیش و سرور چو در روز شهریر آمد به شهر ز شادی همه شهر را داد بهر. به روز نبرد آن هزبر دلیر شتابد چو گرگ و گرازد چو شیر. چو غرشیده گشتی ز کین و ستیز گرفتی ازو دیو راه گریز نسو بود از آنگونه دیوار او که مانند آیینه بنمود رو. ز خشم این کهن گرگ ژکاره ندارم جز درت اندخسواره. کمندی عدوهنج از بهر کین فروهشته چون اژدهایی ز زین. من بر تو فکنده ظن نیکو و ابلیس ترا زره فکنده مانند کسی که روز باران بارانی پوشد از کونده. زرد و درازتر شده از غاوشوی خانم نه سبز چون خیار و نه شیرین چو خربزه آنگاه که من هجات گویم تو ریش کنی و زنت رنبه. بود بر دل ز مژگان خلنده گهی تیر و گهی ناوک زننده. اگر این چیستان تو بگشائی گوی دانش ز موبدان ببری. الا تا درایند طوطی و شارک الا تا سرایند قمری و ساری. بافکاری بود در شهر هری داشت زیباروی و رعنا دختری. به دستش ز خام گوزنان کمند ببر درفکنده یکی شاکمند.

کلمات هم‌قافیه با «لبیبی»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «بی» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید