معنی لبن
6 بازدید
[ لَ بَ ] (اِ) سیماب. جیوه (در اصطلاح کیمیاگران). (برهان ذیل کلمهٔ آبک). و رجوع به سیماب شود.[ لَ بَ ] (ع اِ) درد گردن از بالش. (منتهی الارب). آنکه گردنش درد کند از بالش. (مهذب الاسماء).[ لَ بَ ] (ع مص) درد کردن گردن از بالش. (منتهی الارب). درد گردن خاستن از بالش. (تاج المصادر). || شیرناک شدن میش. (منتهی الارب). بسیار شیر شدن. (تاج المصادر).[ لَ بَ ] (اِخ) کوهی است از کوههای هذیل به تهامة. یاقوت گوید: ...کذا نقلناه عن بعض اهل العلم و الصحیح ماذکره الحفصی: لبن من ارض الیمامة و لم یکن ذوالرمة یعرف جبال هذیل و هو واد فیه نخل لبنی عبیدبن ثعلبة. قال ذوالرمة: حتی اذا وجفت بهمی لوی لبن. یصف حمیراً اجتزاءت من اول الجزء حتی اذا وجفت البهمی -و وجیفها- اقبالها و ادبارها مع الریح. (معجم البلدان).[ لَ ] (ع مص) شیر خورانیدن. (منتهی الارب). شیر دادن. (زوزنی). || بر سینه زدن به عصا. (منتهی الارب). با چوب یا به سنگ به زدن کسی را. (زوزنی). به عصا یا به سنگ زدن. (تاج المصادر). || انداختن. (زوزنی) (منتخب اللغات).[ لَ بِ ] (ع اِ) خشت. خشت خام. واحد آن لبنة است. (مهذب الاسماء). لِبن. لِبِن. لبن القمیص؛ خشتک پیراهن. (منتهی الارب). || (ص) شیرنوشنده. || دوست دارندهٔ شیر. (منتهی الارب).[ لِ ] (ع اِ) خشت خام. لَبِن. لِبِن. (منتهی الارب).[ لِ ] (اِخ) جایی است از حدود حرم (؟) به راه یمن. (منتهی الارب).[ لِ بِ ] (ع اِ) خشت خام. لِبن. لَبِن (منتهی الارب).[ لِ ] (ع ص، اِ) جِ لبون. (منتهی الارب).[ لُ ] (ع ص، اِ) جِ لبون. (منتهی الارب).[ لُ ] (اِخ) نام کوهی است. (منتهی الارب). نام کوهی است، در شعر مسلم بن معبد: جلاد، مثل جندل لبن فیها خبور مثل ماخشف الحساء. ابیوردی گوید پشتهٔ سرخی است در بلاد بنی عمروبن کلاب بالای حلقوم و حربة. اصمعی گوید: لبن اعلی و لبن اسفل در بلاد هذیل واقع و آندو را لبنان گویند و ذکر آن بیاید. (معجم البلدان).[ لُ ] (اِخ) یوم لبن؛ نام یکی از جنگهای عرب است. (معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «لبن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بن» برای سرودن شعر