معنی لبدة
6 بازدید
[ لِ دَ ] (ع اِ) هر پشم که در یکدیگر درآمده و بهم چفسیده. || نمد. و هو اخص من اللبد. || جامه پاره ای که بر سینهٔ پیراهن دوزند یا رشتهٔ فتیله مانندی که در گریبان پیراهن درآرند. || موی انبوه شانه گاه شیر و منه المثل: هو امنع من لِبْدَة الاسد. (منتهی الارب). موی قفای شیر. (مهذب الاسماء). موی های یال شیر. یال شیر. - ذولبدة؛ کنیت شیر بیشه است. (منتهی الارب). || لبدة نسال؛ گیاه صلیان. || باطنِ ران. (منتهی الارب). داخل الفخذ. || ملخ. (منتهی الارب).[ لِ دَ ] (اِخ) شهری است میان برقة و افریقیه. (منتهی الارب). یاقوت در معجم البلدان گوید: لبدة، مدینة بین برقة و افریقیة و قیل بین طرابلس و جبل نفوسة و هو حصن من بنیان الاول بالحجر و الاجر و حوله آثار عجیبة یسکن هذا الحصن قوم من العرب نحو الف فارس یحاربون کل من حاربهم و لایعطون طاعة لاحد یقاومون مائة الف ما بین فارس و راجل کانت به وقعة بین ابی العباس احمدبن طولون و اهل افریقیة فقال ابوالعباس یذکر ذلک : ان کنت سائلة عنی و عن خبری فها انا اللیث و الصمصامة الذکر من آل طولون اصلی ان سألت فما فوقی لمفتخر بالجود مفتخر لو کنت شاهدة بلبدة اذ بالسیف اضرب و الهامات تبتدر اذاً لعاینت منی ماتناذره عنی الاحادیث و الانباء و الخبر. (معجم البلدان). و آن شهری است عجیب از شهرهای افریقیه که مورخین دربارهٔ ان اوصاف بلیغه کرده اند. (تاج العروس).[ لِ دَ ] (اِخ) ابن عامربن خثعم. ذکر سیف فی الفتوح ان اباعبیدة وجهه فائد اعلی خیل بعد وقعة الیرموک من مرج الصفر و اورده ابن عساکر فقال ادرک النبی (ص) قلت و قد تقدم غیرمرة انهم ماکانوا اذ ذاک یؤمرون الاالصحابة. (الاصابة ج ۶ ص ۳).[ لِ دَ ] (اِخ) ابن قیس بن النعمان بن حسان بن عبیدالخزرجی. شهد بدراً قاله ابن الکلبی و استدرکه ابن الاثیر. (الاصابة ج ۶ ص ۳).[ لِ دَ ] (اِخ) ابن کعب ابوتریس (بمثناة من فوق ثم راء و آخره مهملة بوزن عظیم) عداده فی اهل مصر ذکره ابن مندة و اخرج من طریق یحیی بن ایوب عن عمروبن الحرث عن مجمع بن کعب عن ابی تریس لبدةبن کعب قال حججت فی الجاهلیة ثم حججت الثانیة و قد بعث النبی (ص) و ما رأیت احلی من الدم اکلته فی الجاهلیة (؟) و صلیت خلف عمر فقرأ سورة الحج فسجد سجدتین . قلت و ما رأیته فی تاریخ یونس و ذکر سیف فی الفتوح انه کان مع عبیدةبن الجراح فی وقعة فحل بعد وقعة الیرموک. (الاصابة ج ۶ ص ۱۱).[ لُ دَ ] (ع اِ) نمد. || هر پشم و صوف در هم شده و بر هم چفسیده. || گروه مردم. یقال : صار الناس لبدة واحدة؛ ای اجتمعوا. (منتهی الارب). آن گروه که یکجا مقام کنند. (مهذب الاسماء).[ لَ بِ دَ ] (ع ص) ناقةٌ لَبدة؛ ناقهٔ گلو و سینه گرفته از بسیار خوردن صلیان. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «لبدة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دة» برای سرودن شعر