معنی لباب
8 بازدید
[ لُ ] (اِخ) کوهی است مر بنی حذیمة را. (منتهی الارب). قال الاصمعی و هو یذکر جبال هذیل ثم اودیة واسعة و جبل یقال له لباب و هو لبنی خالد. (معجم البلدان).[ لُ ] (ع اِ) گیاه اندک. (منتهی الارب).[ لَ بِ ] (ع اِ فعل) لبابِ لَبابِ؛ باکی نیست ترا. (منتهی الارب).[ لُ ] (ع ص، اِ) خالص از هر چیزی. حسبٌ لباب؛ حسب خالص بی آمیغ. (منتهی الارب). گزیدهٔ هر چیز. ویژهٔ هر چیز. بهتر چیزی. چیزی بی آمیغ. نفیس. (دستوراللغة). || مغز. لباب فستق؛ مغز پسته. (مهذب الاسماء). لبّ لباب؛ مغز بی آمیغ. میانهٔ نفیس : بجان عاقلهٔ کائنات یعنی تو که کائنات قشور است و حضرت تو لباب. خاقانی. باز باش ای باب بر جویای باب تا رسند از تو قشور اندر لباب.مولوی. بر لبیب آید لباب آن کاس او وز غبی کم گردد استیناس او.مولوی. لیکن هم ار بدیدهٔ معنی نظر کنی در پردهٔ قشور توان یافتن لباب.قاآنی. || عقل. خرد: کو نظرگاه شعاع آفتاب کو نظرگاه خداوند لباب.مولوی. || آردِ نرم.
کلمات همقافیه با «لباب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اب» برای سرودن شعر