معنی لایعقل
11 بازدید
[ یَ قِ ] (ع ص مرکب) (از: لا + یعقل) نادان. بی خرد. بی عقل. صیغهٔ مضارع منفی است و برای استمرار می آید و در صفت حیوان واقع میشود بجهت اظهار کمال نادانی او یعنی الحال هم بی عقل است و در استقبال هم بی عقل خواهد ماند. (غیاث): ناصرخسرو به راهی میگذشت مست و لایعقل نه چون میخوارگان دید قبرستان و مبرز روبرو بانگ برزد گفت کای نظارگان نعمت دنیا و نعمت خواره بین اینش نعمت اینش نعمت خوارگان. ناصرخسرو. نگاری مست و لایعقل چو ماهی درآمد از در مسجد پگاهی.عطار. هر آدمی که نظر با یکی ندارد و دل به صورتی ندهد صورتیست لایعقل.سعدی. چو ترتیبکی داشتم در شراب ز لایعقلی کردمی اجتناب. نزاری قهستانی (دستورنامه ص ۷۳). بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق مفتی عقل در این مسئله لایعقل بود.حافظ. گفتم از مدرسه پرسم سبب حرمت می در هرکس که زدم بیخود و لایعقل بود. مهری.
کلمات همقافیه با «لایعقل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قل» برای سرودن شعر