معنی لای
4 بازدید
(اِ) گل نرم که از آب گل آلود برجایی نشیند. گل نرم که در آب گل آلود ته نشین شود یا به دیوار و اطراف بندد. گل بسیار نرم که پس از گذشتن سیل و مانند آن برجای ماند. دردی آب که در ته ظرفی یا چیزی نشیند. (اوبهی). گلی که در آب باشد. لا. رجوع به لا شود. حمأ. آژند. (مجمع الفرس). لوش. ضرغاطه. (منتهی الارب). ثاط. طثرة. (منتهی الارب). جیأة. (منتهی الارب). لجن سپید. طملة. (منتهی الارب). طآة. (منتهی الارب). زه؛ زه، لای هر چیز باشد. (لغت محلی شوشتر ذیل کلمهٔ راق راق): دادخواهی ور بخواهند از تو داد پس به لای اندر بمالی پوستین.ناصرخسرو. یاد داری که گرو کردی... را به قمار تا گرو گیر ترا لای برآورد از بیر (ممالهٔ بئر).سوزنی. ماهی او در شمرم غوطه خورد لای برآورد ز قعر شمر.سوزنی. موج تباشیر زد بر لب نیلی افق گوهر مه زیر لای همچو صدف شد نهان. سیف اسفرنگی (از جهانگیری). دست تو بمکرمت سحابی است بر لای نشانده قیروان را.سیف اسفرنک. این سیل پر از گل و لای است. قهوه جوش و قوری و سماور را لای گرفته است. ماءمخلب؛ آب لای ناک. عَجَل؛ لای سیاه بدبو. لجن. خلب؛ لای سیاه. خلیط؛ گل و لای آمیخته به کاه یا به اسپست. طرین؛ لای تنک. تقن؛ گل و لای چاه. طُفال، طَفال؛ لای خشک. دکله؛ لای تنک. تسمیل، سمل؛ پاک کردن حوض از گل و لای. غریل، غِرین، غرین؛ لای سیل آورد تر باشد یا خشک. طُملة، طَملة، طُملة؛ لای تک حوض. (منتهی الارب). || دردی شراب و امثال آن. (برهان). لرد. لِرت. گل بسیار نرم که در بن قرابهٔ سرکه و امثال آن گرد شود: بالش از خم کن و بستر بکن از لای شراب بگذر از ننگ، مبرا بشو از نام و بخسب. خاقانی. نریخت لای می و محتسب ز دیر گذشت رسیده بود بلائی ولی بخیر گذشت.آصفی. || سیل : امروز باید ار کرمی میکند سحاب فردا که تشنه مرده بود لای گو مخیز.سعدی. کیخسرو از او پرسید که تو کجا فرود آمده ای، میلاد بفهلوی گفت به لایی فرود آمده ام یعنی برودخانه و جای سیل فرود آمده ام. (ص ۸۴ تاریخ قم). || لا. تو. توی. تاه. تای جامه. تای کاغذ و جامه و ریسمان را گویند همچو یک لای کاغذ و یک لایِ جامه و یک لای ریسمان و به عربی طاق گویند. (برهان). || هر چنه از دیوار که رده نیز گویند. || قوه. || نوعی از بافتهٔ ابریشمی که از چین آورند و در ملک گجرات نیز شود و آن الوان باشد و ساده نیز سازند. (جهانگیری): اکسون زرنگار فلک را چو آستر برابرهٔ معنبر این لای ساده بین.سیف اسفرنگ. پیراهنی که داشت زمانه زلایِ شب آن را به چنگ حادثه گرگ سحر درید. سیف اسفرنگ. || خِلال. میان: از لای در نگاه کرد. کاغذی از لای کتاب بیرون آورد. || درهٔ کوه که فاصلهٔ میان دو کوه باشد. (برهان).(فعل امر، نف) امر از لاییدن، گفتن. گفتار و کلام. (غیاث). گفتن همچو هرزه لای یعنی هرزه گوی و می لاید یعنی میگوید و به معنی هرزه گوینده نیز گویند و امر به این معنی نیز هست یعنی هرزه بگوی. (برهان). - هرزه لای؛ یاوه گوی. بیهوده گو. که سخنان بی معنی و بی پایه گوید: جائی که از سخاوت طبعت سخن رود هم بحر سفله باشد و هم ابر هرزه لای. نجیب الدین جرفادقانی. ز درد روبه عشقت چو شیر می نالم اگر چه همچو سگم هرزه لای میداند. سعدی. رجوع به هرزه لا شود. || امر از ناله کردن. (برهان): چند باشی چون تبیره هرزه لای همچو نی در پرده رو آهسته لای.تاج بها.(اِخ) نام محلی به هزارجریب مازندران. (مازندران و استراباد رابینو ص ۱۲۴ بخش انگلیسی).
کلمات همقافیه با «لای»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ای» برای سرودن شعر