معنی لاک

معنی لاک

5 بازدید
(اِ) تغار چوبین که آرد سرشند در آن. نقیر. تغار. کاسه و کاسهٔ چوبین. (برهان) (آنندراج). لاوَک. ظرف چوبی که با چرخهای آبی میتراشند و یک پارچه میباشد. (در گیلان): <۵۳۰۶۴۰۱۳۰۱۱۹۵۴۶۰۱>...گل و شکر (گاه ساختن گل انگبین) بطشتی یا لاکی چوبین یا تغاری سفالین کنند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). شیوهٔ مستان چالاک است هین بر کف ما نه لبالب لاک می.نزاری. مالشم دادند در لاک فلک شد مگس رانِ سر خوانم ملک. بسحاق اطعمه. در شهر بسی روی سپید آمد خرما زان ماست که در لاک شبان دوش بده بست. بسحاق اطعمه. و رجوع به لاوک شود. || جلد خزفی بعض جانوران . ذَبل سنگ پشت . کاسهٔ پشتِ لاک پشت. || توسعاً لاک پشت. سنگ پشت. کاسه پشت. (برهان). کشف. سلحفاة. رجوع به لاک پشت شود: لاک کژدم به پشت خویش گرفت بعد از آن راه بحر پیش گرفت. سنائی. || لکا. لک. رنگی سرخ که نقاشان بکار دارند. (فرهنگ اسدی). اسم فارسی لک است. (فهرست مخزن الادویه) (و این کلمهٔ فارسی است بقول لاروس) و آن را تیانج سرخ اسمرست. سغّذ سرخی اسمر که به صورت مایع از بسیاری از درختان هند بیرون آید و آن را چون رنگ بکار برند. و صاحب برهان گوید: نام رنگی است مشهور که در هندوستان بهم میرسد و بدان چیزها رنگ کنند و آن شبنمی باشد که بر شاخهای درخت کنار و درختهای دیگر نشیند و منجمد گردد آن را بگیرند و بکوبند و بپزند از آن رنگ سرخی حاصل گردد که جامه ها را بدان رنگ کنند و رنگ آن قراری باشد (یعنی ثابت) و به شستن زایل نگردد و مصوران و نقاشان هم کار کنند و غازهٔ زنان را نیز از آن سازند و نخالهٔ آن مانند صمغ باشد و بدان کارد و شمشیر و خنجر و امثال آن را در دسته محکم کنند و به کارهای دیگر نیز می آید. (برهان). گلی سرخ باشد که بدان پوست و جامه رنگ کنند. (اوبهی): همی گفت و پیچید و بر خشک خاک ز خون دلش خاک همرنگ لاک.عنصری. سرخ زاید ز شهد امن تو موم (که طبعاً زرد است). زرد روید ز کان خوف تو لاک (که طبعاً سرخ است). ابوالفرج رونی. زین سپس عکس خون ز کرهٔ خاک آسمان را کند به سرخی لاک.سنائی. || مایع سرخ رنگی که زنان امروزه ناخن بدان اندایند بدلِ حنّا. || (ص) ناچیز. ضایع زبون. (برهان). خس. فرومایه. لک. لکات. (آنندراج): ندانستی تو ای خر غمر کبج لاک پالانی که با خرسنگ برناید سروزن گاو ترخانی. ابوالعباس. با مردم لک تا بتوانی بمیامیز زیرا که جز از عار نیاید ز لک و لاک. عیوقی (از حاشیهٔ فرهنگ اسدی). هر یکی همچو سگ لاک دوان از پس بوی آفت نقل و هلاک قدح و مرگ سبوی . سوزنی. || در عربی به معنی خائیدن و جاویدن باشد. (برهان) (آنندراج).
(ع حرف ربط) مخفف لکن. شمس قیس در المعجم آرد: «لاک» و «لکن» و «ولی» هر سه مستعمل است. «لکن» به اتفاق لفظی تازی است [ در اصل ] نون لکن مشدد [ است ] و تخفیف را ساکن در لفظ می آرند و ضرورت شعر را نیز، و نون اسقاط میکنند و لاک میگویند چنانک شعر: و لاک اسقنی ان کان ماؤک ذافضل؛ به معنی ولکن اسقنی. (المعجم چ تهران ص ۲۳۴).

کلمات هم‌قافیه با «لاک»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «اک» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید