معنی لاوه
6 بازدید
[ وَ / وِ ] (اِ) لابه. چرب زبانی. لامانی. لابه گری. تملق. (برهان). چاپلوسی. (لغت نامهٔ اسدی در کلمهٔ لامانی). تبصبص : اما عاقلتر از او در جوال افتعال غماز و نمام شده اند و به محال و عشوه و لاوهٔ ایشان مغرور گشته. (راحةالصدور راوندی). و عاقل ترین مردمان در جوال محال ایشان رود و به عشوه و لاوهٔ ایشان مغرور گردد. (سندبادنامه ص ۱۰۱). || فریب و بازی دادن. || سخن. (برهان). || بازی چالیک و آن دو پارچه چوب است که اطفال بدان بازی کنند یکی بقدرسه وجب و دیگری بمقدار یک قبضه و هر دو سر چوبِ کوتاه تیز میباشد. (برهان). بازی اطفال که به هندی گلی دندا گویند. (غیاث). لاو. قله. مقلی. قلی. غوک چوب. الک دولک. رجوع به الک دولک و رجوع به لاو شود. || لاو. خاک سفید که با گلابهٔ آن خانه ها را سفید کنند. رجوع به لاو در این معنی شود.
کلمات همقافیه با «لاوه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وه» برای سرودن شعر