معنی لامه
[ مَ / مِ ] (اِ) لامک. چهار ذرعی که بربالای دستار بلام الف بندند. (برهان). دستاری باشد که بالای دستار بر سر بندند. (صحاح الفرس). هر چه از بالای دستار بلام الف بندند لامه گویند. (لغت نامهٔ اسدی): پیراهن لؤلؤی برنگ کامه وان کفش دریده و بسر بر، لامه. مرواریدی. || گرهی که چون لام الف بندند. لام الف. لامی. || هر چیزی را گویند که سر تا به پای چیزی پیچند. (برهان). || زره که جامه ای باشد از حلقه های آهن. (برهان) (و بدین معنی کلمهٔ عربی است). || بی غیرت. (برهان).
کلمات همقافیه با «لامه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مه» برای سرودن شعر