معنی لامسه
6 بازدید
[ مِ سَ ] (ع ص، اِ) (حس...) یکی از حواس پنجگانه. قوه و حاسهٔ مُنبئه در پوست حیوان و آن تمیز کند میان سرد و گرم و خشک و تر و سخت و نرم و زبر و لغزان. حسی در همهٔ اعضای حیوان و انسان که نرمی و درشتی و گرمی و سردی و تری و خشکی و گرانی و سبکی و امثال آن را بدان ادراک کند و این حس در سر انگشتان آدمی بیشتر باشد. قوتی در جلد بدن که به بسودن چیزی ادراک سختی و نرمی آن چیز میکند. (غیاث). قوتی که بدان جمیع کیفیات شی ء لمس شده را ادراک کند از قبیل نرمی و زبری و گرمی و سردی. رطوبت و یبوست صلابت و لینت و ثقل و خفت. لمس. بساوش. ببساوش. بساوائی. ببسودن. مجش. برماس. پرواس. فعل برمجیدن.
کلمات همقافیه با «لامسه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سه» برای سرودن شعر