معنی لال
8 بازدید
(ص) زبان گرفته. (برهان). بی زبان . مقابل گویا. که گفتن نتواند. که گفتن نداند. اَخرَس. گنگ. اَبکم. بکیم. (منتهی الارب): روزی به بدش هر که سخن گفت زبانش هر چند سخن گوی و فصیح است شود لال. فرخی. من جز که به مدح رسول و آلش از گفتن اشعار گنگ و لالم.ناصرخسرو. گاه سخن بر بیان سوارِ فصیحیم گاه محال و سفه پیاده و لالیم. ناصرخسرو. از آن پس کم فصاحت بنده گشته ست چگونه بنده باشم پیش لالی.ناصرخسرو. پسری داشت لال و نابینا پیش آورد که دعا کن. (قصص الانبیاء ص ۱۹۰). آن پیرزن می آمد و آن پسر لال و زن و کودکی بر دوش گرفته. (قصص الانبیاء ص ۱۹۱). بجنب قدر رفیعش مدار انجم پست به پیش رأی منیعش زبان حجت لال. انوری. گوش آن کس نوشد اسرار جلال که چو سوسن ده زبان افتاد لال.مولوی. || رنگ سرخ. (برهان). به معنی رنگ سرخ مشترک است میان فارسی و هندی. (غیاث): دو لب چو نار کفیده دو رخ چو سوسن سرخ دو رخ چو نار شکفته دو لب چو لالهٔ لال. عنصری. || (اِ) لعل. بلخش. بدخشی . نام جوهری است گرانمایه که رنگ آن سرخ باشد و بهترین اجناس آن از کوه بدخشان حاصل شود و معرب آن لعل است. (جهانگیری). لعل و آن گوهری است گرانمایه که معدن آن در بدخشان است و به عربی لعل گویند و بعضی گویند لعل معرب لال است. (برهان). صاحب آنندراج گوید. در رسالهٔ خواص جواهر گفته لعل در روزگار قدیم نبوده وقتی به زلزله کوهی خراب شد و لعل پدیدار آمد و آن گوهر به هفت لون متغایر است و بهترین آنها رنگ رمانی است از این جهت لعل را لال گویند که سرخ است و همچنین لاله و لالکا که در اصل لال لکا بوده یعنی سرخ سختیان و لالس نوعی از بافتهٔ ابریشمی است سرخ رنگ مخفف لال لاس مرکب از لال مذکور و از لاس که نوعی است از ابریشم فروتر از انواع دیگر. (آنندراج).(اِخ) نام جد پدر احمدبن علی بن احمد فقیه و جعدی و مازنی و غفاری. (منتهی الارب).(اِخ) نام قلعتی به طبرستان. (طبقات ناصری، از تاریخ جهانگشای جوینی حاشیهٔ ص ۱۹۹ ج ۲).
کلمات همقافیه با «لال»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ال» برای سرودن شعر