معنی لاف زدن

معنی لاف زدن

12 بازدید
[ زَ دَ ] (مص مرکب) خودستائی کردن. دعوی باطل کردن. تصلف. تیه. صَلف. طرمذه. تفیّش. بهلقة. ضنط. (منتهی الارب). - لاف از چیزی زدن؛ مدعی داشتن آن بودن : ببودند تا شب در این گفتگوی همی لاف زد مرد پیکارجوی.فردوسی. ترا خود همی مرد باید چو زن میان یلان لاف مردی مزن.فردوسی. لافها زد و منتها نهاد. (تاریخ بیهقی ص ۶۸۵). این لافی نیست که میزنم و بارنامه نیست که میکنم بلکه عذری است که بسبب این تاریخ میخواهم. (تاریخ بیهقی ص ۵۶۷). و همیشه چشم نهاده بودی تا پادشاهی بزرگ و جبار بر چاکری خشم گرفتی... این مرد از کرانه بجستی و فرصتی جستی و تضریب کردی و المی بزرگ بدان چاکر رسانیدی و آنگاه لاف زدی که فلان را من فرو گرفتم. (تاریخ بیهقی). لافی نزدم بدین فضائل زیرا که به فضل خود مشارم.ناصرخسرو. برگ بی برگی نداری لاف درویشی مزن. سنائی. اندر همه ده جُوی نه ما را ما لاف زنان که دهخدائیم.سنائی. ز تو گر لاف زد کفری نگفته ست ترا گر دوست شد کفری نکرده ست. عمادی شهریاری. لاف نسبت زند حسود ولیک شیر بالش نشد چو شیر عرین.انوری. لاف یکرنگی مزن تا از صفت چون آینه از درونسو تیرگی داری و بیرونسو صفا. خاقانی. دیدهٔ تو راست نیست لاف یکی بین مزن صورت تو خوب نیست آینه بر طاق نه. خاقانی. لاف فریدون زدن وانگه ضحاک وار سلطنت و شیطنت هر دو بهم داشتن. خاقانی. یا لاف رستمی مزنید ای یگانگان یا بیژن دوم را از چه برآورید.خاقانی. لاف از دم عاشقان زند صبح بیدل دم سرد از آن زند صبح.خاقانی. از تو ببارگاه شه لاف دوکون میزنم کم ز خراج این دو ده برگ گدای چون توئی. خاقانی. مرغ قنینه چون زبان در دهن قدح کند جان قدح به صد زبان لاف صفای تو زند. خاقانی. گه گه اگر زکوة لب بوسه دهی به بنده ده تا به خراج ری زنم لاف عطای چون توئی. خاقانی. اول از شیر سرخ لاف زند پس درآید سگ سیه ز میان.خاقانی. دیدهٔ بینا نه و لاف بصر گوهر گویا نه و لاف بیان.خاقانی. کاخر لاف سگیت میزنم دبدبهٔ بندگیت میزنم.نظامی. لاف از سخن چو در توان زد آن خشت بود که پر توان زد.نظامی. تا بیکی نم که بر این گل زنی لاف ولی نعمتی دل زنی.نظامی. بقدر شغل خود باید زدن لاف که زردوزی نداند بوریاباف.نظامی. آن دل و آن زهره کرا در مصاف کز دل و از زهره زند با تو لاف.نظامی. هر آنکس کو زند لاف دلیری ز جنگ شیر یابد نام شیری.نظامی. فراخیها و تنگیهای اطراف ز رای پادشاه خود زند لاف.نظامی. لاف زنان کز تو عزیزی شوند جهدکنان کز تو بچیزی شوند.نظامی. مزن بیش ازین لاف گردنکشی که خاکی به گوهر نه از آتشی.نظامی. چون زنم من زین مقام صعب لاف مور چون در پشت گیرد کوه قاف.عطار. هر جان که در ره آمد لاف یقین بسی زد لیکن نصیب جانان پندار یا گمان است. عطار. گفت خر آخر همی زن لاف لاف در غریبی بس توان گفتن گزاف.مولوی. دوست مشمار آنکه در نعمت زند لاف یاری و برادر خواندگی.سعدی. دشمن چو بینی ناتوان لاف از بروت خود مزن.سعدی (گلستان). دوش در صحرای وحدت لاف تنهائی زدم خیمه بر بالای منظوران زیبائی زدم.سعدی. گر همه عمر بشکنم عهد تو پس درست شد کاینهمه ذکر دوستی لاف دروغ میزنم. سعدی. خسیسی اگر لاف آن میزند که باشد یکی در نسب اصل ما.ابن یمین. حاشا که من به موسم گل ترک می کنم من لاف عقل میزنم این کار کی کنم.حافظ. حافظ نه حدّ ماست چنین لافها زدن پا از گلیم خویش چرا بیشتر کشیم.حافظ. فهم رازش نکنم او عربی من عجمی لاف مهرش نزنم او قرشی من حبشی. جامی. دمی با حق نبودی چون زنی لاف شناسائی تمام عمر با خود بودی و نشناختی خود را. - امثال: زر کار کند و مرد لاف زند. نامرد زند همیشه لاف مردی. مردان نزنند لاف مردی. (جامع التمثیل).

کلمات هم‌قافیه با «لاف زدن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید