معنی لاشک
7 بازدید
[ شَ ] (ع ق مرکب) (از: لا +شک) بی شک. بلاشک. بی گمان : هر جایگه که رفتی باز آمدی مظفر چون با خطر شریکی لاشک مظفّر آیی. فرخی. اکنون لاشک مرا پیش او باید رفتن. (اسکندرنامه نسخهٔ نفیسی). تو بیماری در این زندان و بیماریت را لاشک دوا باشد، طبیبی جوی تا روزی دوایابی. سنائی.[ شَ ] (اِخ) نام موضعی در کوهپرِ کجور. (مازندران استرآباد رابینو بخش انگلیسی ص ۱۰۹). دهی از دهستان کران. بخش مرکزی شهرستان نوشهر، واقع در ۶ هزارگزی باختر کجور. کوهستانی، سردسیر. دارای ۴۰۰ تن سکنه. زبان گیلکی فارسی. آب از چشمه و رودخانهٔ محلی. محصول غلات و ارزن، شغل اهالی زراعت و گله داری. راه مالرو است. عده ای از اهالی در زمستان برای کارگری به حدود قشلاقات کجور میروند و تابستان از قراء هلستان - دهگیری از دهستان کران برای تغییر آب و هوا به این آبادی می آیند. (فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۳).
کلمات همقافیه با «لاشک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شک» برای سرودن شعر