معنی لاشه
127 بازدید
[ شَ ] (اِخ) نام دهی جزء دهستان حومهٔ بخش کوچصفهان از شهرستان رشت. واقع در هشت هزارگزی خاوری کوچصفهان. دارای ۴۹۰ تن سکنه. (فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۲).[ شَ / شِ ] (اِ) تن. تن مُرده. جیفه. مردار. جسد. لاش. لش. تنهٔ گوسفند و گاو و امثال آن پس از سقط شدن یا ذبح. مردهٔ جمیع حیوانات. (برهان). کالبد انسانی پس از مرگ. (انجمن آرا). جسم بیروح حیوان. جسد روح بشدهٔ جانور از آدمی و جز آن : یا غبار لاشهٔ دیو سپید بر سوار سیستان خواهم فشاند. خاقانی. احمق را ستایش خوش آید چون لاشه ای که در کعبش دمی فربه نماید. (گلستان). || آدمی و اسب و خر لاغر و پیر و زبون را گویند. (برهان). زبون و لاغر و ضعیف مطلق خواه انسان خواه حیوان و اکثر این لفظ صفت اسب و خر واقع شود. (غیاث) (در فارسی لاشه گویند و از آن خر لاغر و ضعیف خواهند و توسعاً در سایر ستور و حیوان چون لاشه سگ و جز آن گویند). ضعیف و لاغر از حیوان و انسان. (آنندراج). ستور از کار افتاده. هر جانور سخت نزار سخت نحیف سخت لاغر: خم خانهٔ خر سر ای خر پیر نه راه بری نه باربرگیر زین لاشه و لنگ و لوک پیری از دم تا گوش مکر و تزویر.سوزنی. مدد لاشه سواری چه کند لشکرگاه. اخسیکتی. موکب شهسوار خوبان رفت لاشهٔ صبر ما دمادم شد.خاقانی. لاشهٔ تن که بمسمار غم افتاد رواست رخش جان را بدلش نعل سفر بربندیم. خاقانی. تشنه بمانده مسیح شرط حواری بود لاشهٔ خر ز آب خضر سیر شکم داشتن. خاقانی. وان پیر لاشه را که سپردند زیر خاک خاکش چنان بخورد کزو استخوان نماند. سعدی. مجنبان لاشه در رزمی که دستانی کند رستم مپران باشه در روزی که طوفانی کند صرصر. صاحب علی آبادی. || خر. (برهان) (غیاث): و اهل الهند لایحملون الاعلی البقر و علیه یرفعون اثقالهم فی الاسفار و رکوب الحمیر عند هم عیب کبیر و حمیر هم صغار الاجرام یسمونها اللاشه. (ابن بطوطه): منگر اندر بتان که آخر کار نگرستن گرستن آرد بار اول آن یک نظر نماید خُرد پس از آن لاشه رفت و رشته ببردتخم عشق از دوم نظر باشد پس از آن اشک رشک بر باشد.سنائی. آخر نه سیّدی که سوار براق بود بر لاشهٔ برهنهٔ بس مختصر نشست. سیدحسن غزنوی. لاشه ای تا کی رسد آنجا که رخش او کشند کاروانی کی رسد هرگز بگرد لشکری. انوری. رفته زین سو لاشه ای در زیر وز آنسو کنون ابلق گیتی جنیبت زیر ران آورده ام.خاقانی. خاقانی وار لاشهٔ عمر برآخور حرص و آز بستیم.خاقانی. لاشه چون سم فکند بس نبرد منت نعلبند یا بیطار.خاقانی. چون لاشهٔ تو سخره گرفتند بر تو چرخ منت به نزل یک تن تنها برافکند.خاقانی. کس ندیده ست نمد زینش خشک سست شد لاشه به جائیش ببند.خاقانی. بر لاشهٔ عجز بر نهم رخت تا رخش عنان قدر در آرم.خاقانی. چو باشه دوخته چشمی به سوزن تقدیر چو لاشه بسته گلوئی بریسمان قضا. خاقانی. مدتی از بهر حاصل کردن مرسوم خویش خواستم دستوری و کردم بر آنجانب گذر گفتم این عامل که با وی صحبتی دارم قدیم نقد فرماید بشهر و جنس بر ده اینقدر کی گمان کردم که هر بنده که باشد پیش شاه جای او نزدیکتر خطش نویسد دورتر هست پنجه روز تا بر خط عامل رفته اند چاکران و لاشگانم سوبسوی و دربدر یکدرم حاصل نگشت و از دویدن مانده اند لاشگانم سست پای و چاکرانم خیره سر. ظهیرالدین (از ابدع البدایع). لاشهٔ دل را ز عشق بار گران بر نهاد فانی لاشی چو گشت یار هویداش شد. عطار. در سر آمد لاشهٔ صبرم ز عجز تنگ اسب امتحان چندی کشی.عطار.
کلمات همقافیه با «لاشه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شه» برای سرودن شعر