معنی قیس

معنی قیس

6 بازدید
[ قَ ] (ع مص) اندازه کردن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). قال: الشی ء بغیره و علیه قیسا و قیاساً؛ قدره علی مثاله. (اقرب الموارد). || به ناز خرامیدن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). قاس فلان؛ تبختر و اشتدّ. || گرسنه شدن. (از اقرب الموارد). || (اِمص) سختی و گرسنگی. || (اِ) نره. (منتهی الارب).
(ع اِ) اندازه. (منتهی الارب). القاس و القیس؛ القدر: بینهما قاسُ رمح و قیس رمح؛ ای قدره. (اقرب الموارد) (المنجد). رجوع به قید و قاد شود.
[ قَ ] (اِخ) جدی است و فرزندان وی بطنی از طایفهٔ لخم از قحطان بشمار میروند. و مساکن آنان در اطفیحیهٔ مصر است. (الاعلام زرکلی ج ۲ ص ۷۹۹).
[ قَ ] (اِخ) شعبه ای است از طایفهٔ مصر و در نسب وی اختلاف است. گویند قیس بن عیلان [ غیلان ] و گویند قیس بن مضر. قیس بر اثر کثرت افراد بر سایر عدنانیان برتری یافت تا آنکه در ردیف عرب یمن قرار گرفت و گفته شد قیس و یمن. (از صبح الاعشی ج ۱ ص ۲۳۹).
[ قَ ] (اِخ) بطن هفتم از جذام است و آنان عبارتند از: بنی غُنَیم و بنی عمرو و بنی حجره. (از صبح الاعشی ج ۱ ص ۳۳۵).
[ قَ ] (اِخ) جد جاهلی است. فرزندان وی بطنی از عامربن صعصعه از عدنان هستند و منازل آنان در بحرین است. (الاعلام زرکلی ج ۳ ص ۷۹۹).
[ قَ ] (اِخ) جزیره ای است (کیش) در دریای عمان و شهری است زیبا، دارای باغستانهای سبز و خرم و بناهای عالی و مقر صاحب عمان است. این جزیره، لنگرگاه کشتی های هند و ایران است. گروهی از کُتّاب و ادباء بدان منسوبند. (از معجم البلدان). جزیره ای است به بحر عمان. معرب کیش. (منتهی الارب): از جزیرهٔ قیس که قلب دریاست تا طبس و سیستان عرصهٔ ملکت و ساحت ولایت آن پادشاه است. (المضاف الی بدایع الازمان ص ۳۴). رجوع به کیش شود.
[ قَ ] (اِخ) شهرستانی است به مصر که اینک ویران گردیده است. گویند چون به دست قیس بن حارث مرادی فتح گردید به نام وی موسوم گشت. این قصبه در مغرب نیل پس از جیزه قرار گرفته است. گروهی از محدثان بدان منسوبند. (از معجم البلدان) (منتهی الارب). رجوع به نزهةالقلوب ج ۳ ص ۲۷۲ شود.
[ قَ ] (اِخ) ابن ابی العاص بن قیس سهمی قرشی. نخستین قاضی اسلام در مصر است که عمرو عاص به امر عمر وی را به قضای مصر برگزید. وی از صحابیان است که بروز فتح مکه ایمان آورد و در مصر به سال ۲۳ هـ . ق. درگذشت. (الاصابة ج ۳ ص ۲۵۴) (الاعلام زرکلی ج ۲ ص ۸۰۱).
[ قَ ] (اِخ) ابن ابی حازم، قیس بن عبدالعوف بن حارث احمسی بجلی. از تابعیان جلیل القدر است که جاهلیت را نیز ادراک کرده است. وی در کوفه اقامت کرد و از اصحاب عشره روایت نمود و بسال ۸۴ هـ . ق. درگذشت. (النووی ج ۲ ص ۶۱ و تهذیب التهذیب ج ۸ ص ۳۸۶ و الاعلام زرکلی ج ۲ ص ۸۰۱).
[ قَ ] (اِخ) ابن خطیم بن عدی اوسی. شاعر اوس و یکی از بزرگان جاهلیت است و هنگامی شهرت وی آغاز گشت که به خونخواهی، قاتل پدر و جد خویش را بکشت و در این باره شعر گفت. وی اسلام را درک کرد و قبل از آنکه آن را بپذیرد بقتل رسید. [ سال دوم قبل از هجرت ] اشعار نغز و دیوان دارد و بچاپ رسیده است. (الاعلام زرکلی ج ۲ ص ۷۹۹) (الاغانی ج ۲ ص ۱۵۴) (الاصابة ج ۴ ص ۲۷۶).
[ قَ ] (اِخ) ابن ذَریح بن سنةبن حذافة کنانی. شاعری است عاشق پیشه که در عشق لُبنی ََ دختر حباب کعبی شهرت یافت. وی از شاعران عصر امویان است که در مدینه اقامت داشت و برادر رضاعی حسین بن علی بن ابیطالب بود. مادر قیس هر دو را شیر داد. در عشق لُبنی ََ داستانها دارد و اشعار عاشقانه اش دارای شور و حال و جذبه است. بخشی از آن اشعار در دیوانی گردآوری شده، ولی به طبع نرسیده است. وی بسال ۷۰ هـ . ق. درگذشت. (الاغانی ج ۸ ص ۱۰۷، ۱۲۸) (فوات ج ۲ ص ۱۳۴) (الاعلام زرکلی ج ۲ ص ۸۰۰).
[ قَ ] (اِخ) ابن زُهیربن جذیمةبن رواحة عبسی. یکی از امرای بزرگ عرب است و اشعار نغزی نیز دارد. در فهم و نبوغ به وی مثل زنند. او در عمان بسال ۱۰ هـ . ق. درگذشت. (الاعلام زرکلی ج ۲ ص ۸۰۰) (مجمع الامثال میدانی ج ۱ ص ۱۸۴) (ابن ابی الحدید ج ۴ ص ۱۵۰) (الکامل ابن اثیر ج ۱ ص ۲۰۴).
[ قَ ] (اِخ) ابن سعدبن عبادةبن دلیهم انصاری خزرجی مدنی. از صحابیان است. شانزده حدیث از او نقل شده است. وی از نوابغ عرب و رئیس طائفهٔ (خزرج) و حامل لوای انصار در مصاحبت پیغمبر است. در خلافت علی بن ابیطالب با وی نیز مصاحبت داشت و در جنگهای او حضور یافت و در جنگ صفین در مقدم لشکر قرار داشت و از طرف علی بحکومت مصر رسید و تا زمان معاویه زندگی کرد و بسال ۵۸ هـ . ق. از او گریخت و به تفلیس اقامت گزید و در آنجا بسال ۶۰ هـ . ق. بمرد. وی موی بصورت نداشت. (النووی ج ۲ ص ۶۱) (تهذیب ج ۸ ص ۳۹) (الاعلام ج ۲ ص ۸۰۰). رجوع به البیان و التبیین ج ۱ ص ۲۱۰ و ج ۲ ص ۶۸، ۶۹، ۱۲۱ و ج ۳ ص ۱۷۴، ۲۶۸ شود.
[ قَ ] (اِخ) ابن صعصعهٔ خزرجی انصاری. از بنی نجار، از صحابیان است. رجوع به تاریخ گزیده چ لندن ص ۲۳۸ شود.
[ قَ ] (اِخ) ابن عاصم بن خالد. از صحابیان است. وی پس از فتح مکه مسلمان شد. رسول در حق او فرمود: انت سید اهل الوَبَر. (تاریخ گزیده چ لندن ص ۲۳۸).
[ قَ ] (اِخ) ابن عاصم بن سنان منقری، مکنی به ابوعلی. بزرگ طایفهٔ بنی تمیم در عهد خود و شاعری دلاور و بردبار بود که در بردباری به وی مثل زنند. پیغمبر را درک کرد و اسلام آورد و تا زمان عمر زنده بود. در جوانمردی و بردباری اخبار و احادیثی دارد. رجوع به البیان و التبیین ج ۱ ص ۶۱، ۱۱۵، ۱۸۷ و ج ۲ ص ۳۲، ۶۲، ۹۳، ۲۶۵ و ج ۳ ص ۲۴۶ شود. در جاهلیت شهرت و بزرگی یافت و در وفد تمیم بر پیغمبر (ص) وارد شد و اسلام آورد وی از کسانی است که در جاهلیت شرب خمر بر خود حرام کرد. در اواخر عمر به بصره آمد و در همانجا بسال ۲۰ هـ . ق. درگذشت. (الاعلام زرکلی ج ۲ ص ۸۰۱).
[ قَ ] (اِخ) ابن عُباد ضبعی. از بزرگان و تابعیان ثقه است، در ایام خلافت عمر بمدینه آمد و روایت کرد و به بصره سکونت گزید و با ابن اشعث خروج کرد و به دست حجاج بسال ۸۵ هـ . ق. بقتل رسید. (الاصابة ج ۳ ص ۲۷۳) (الاعلام زرکلی ج ۲ ص ۸۰۱).
[ قَ ] (اِخ) ابن عَبایه بن عبید خولانی. از صحابیان صاحب رای و شجاع بود که در جوانی جنگ بدر را دیده و در فتوح شام با ابوعبیده مصاحبت داشته و ابوعبیده با او شور میکرده است. در ایام خلافت معاویه بسال ۴۵ هـ . ق. درگذشت. (الاصابة ج ۳ ص ۲۵۴) (الاعلام زرکلی ج ۲ ص ۸۰۱).
[ قَ ] (اِخ) ابن عبدالمنذر انصاری. از صحابیان است. وی در بدر شهید شد. آیت و {/Bلاََ تَقُولُوا لِمَنْ یُقْتَلُ فِی سَبِیلِ اَللََّهِ أَمْوََاتٌ ۲-۹۲:۱۵۴/} در شأن او و اصحاب که در بدر شهید شدند فرودآمد. (تاریخ گزیده چ لندن ص ۲۳۸).
[ قَ ] (اِخ) ابن عمروبن مزدلف. از ذهل بن شیبان، از عدنان جد جاهلی است. (الاعلام زرکلی ج ۲ ص ۸۰۱).
[ قَ ] (اِخ) ابن مالک بن سعد ارحبی همدانی. امیر یمانی از صحابیان است. وی در مکه بر رسول خدا (ص) وارد شد و اسلام آورد و بنزد طایفهٔ خود برگشت و سپس بار دوم بحضور پیغمبر رسید و خبر داد که قوم وی اسلام آورده اند. پیغمبر حکومت قوم او را به وی واگذار کرد. (از الاصابة ج ۳ ص ۲۵۸) (الاعلام زرکلی ج ۲ ص ۸۰۲).
[ قَ ] (اِخ) ابن ملوح بن مزاحم. رجوع به قیس بنی عامر شود.
[ قَ ] (اِخ) ابن منقذبن عمرو، مکنی به ابن الحدادیة. از بنی سلول بن کعب، از خزاعه شاعر جاهلیت است که شجاع و خونریز و چپاولگر بود. قوم خزاعه در بازار عکاظ از او بیزاری جستند از این رو وی به مادرش نسبت داده میشود. اشعارش در طبقهٔ دوم عصر خود قرار دارد. وی به دست یکی از طایفهٔ بنی مزینه هنگام چپاول آنان به قتل رسید. (الاغانی ج ۱۳ ص ۲) (الاعلام زرکلی ج ۲ ص ۸۰۲).
[ قَ ] (اِخ) ابن منبه بن بکربن هوازن. بعضی معتقدند که وی همان ثقیف است که جد قبیله است و از این طایفه گروه بسیاری در اندلس سکونت اختیار کرده اند. رجوع به الحلل السندسیة ج ۱ ص ۲۹۴ شود.
[ قَ ] (اِخ) ابن نشبه سلمی. عالم بنی سلیم که در جاهلیت خواندن و نوشتن میدانست و بر بسیاری از اخبار فارس و روم و اشعار عرب آشنا بود و خود نیز شعر میگفت. پس از وقعهٔ خندق بر رسول خدا وارد شد و اسلام آورد و پیغمبر وی را «حبر بنی سلیم» نامید. او بسال ۲۰ هـ . ق. درگذشت. (الاصابة ج ۳ ص ۲۶۰) (الاعلام زرکلی ج ۲ ص ۸۰۲).
[ قَ ] (اِخ) ابن هبیره (مکشوح)بن هلال بجلی. از صحابیان و از قهرمانان دلاور عرب است. در ایام خلافت عمر و عثمان در قادسیه و غیر آن از وی در ضمن فتوحات اسلامی داستانها نقل کنند. او در مقدمهٔ سپاه سعدبن وقاص به عراق رفت و در جنگ نهاوند حصور یافت. در جنگ صفین با امیرالمؤمنین علی (ع) بود و در آن جنگ بسال ۳۷ هـ . ق. به قتل رسید. خواهرزادهٔ عمروبن معدیکرب است. (النووی ج ۲ ص ۶ و الاعلام زرکلی ج ۲ ص ۸۰۲).
[ قَ ] (اِخ) ابن هیثم سلمی. از بزرگان بصره در صدر اسلام بود و با مصعب بن زبیر بر بنی امیه خروج کرد. مردی دلاور و زباندار بود، پس از قتل مصعب بر عبدالملک بن مروان وارد شد و مورد عفو و اکرام قرار گرفت. وی در بصره بسال ۸۵ هـ . ق. درگذشت. (الاعلام زرکلی ج ۲ ص ۸۰۲).

کلمات هم‌قافیه با «قیس»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «یس» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید