معنی قیروان
5 بازدید
[ قَ رَ ] (معرب، اِ) کاروان. (منتهی الارب) (برهان). معرب کاروان است. عرب از قدیم این کلمه را بکار میبرده است. (از معجم البلدان). عمدهٔ یک کاروان یا یک سپاه. (حاشیهٔ برهان چ معین) (دزی ج ۲ ص ۴۳۱). قفل و قافله. (از اقرب الموارد) (قطر المحیط). || جیش و لشکر. (آنندراج از ابن خلکان از ابن قطاع). || معظم رمه و گله. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (قطر المحیط). || جماعتی از اسبان. (از اقرب الموارد) (قطر المحیط). || شهر عمدهٔ مرکز ساخلو. (حاشیهٔ برهان چ معین از دزی ج ۲ ص ۴۳۱). || قیروان تا به قیروان؛ از مشرق تا به مغرب. (فرهنگ فارسی معین): شاهی که عرض لشکر منصور اگر دهد از قیروان سپاه کشد تا به قیروان. سعدی (از فرهنگ فارسی معین).[ قیرْ ] (اِ) اطراف مجموعهٔ عالم را گویند. (برهان) (آنندراج). || مشرق و مغرب. (برهان). رجوع به مادهٔ قبل شود.[ قَ رَ ] (اِخ) شهری است بزرگ که در زمان معاویةبن ابی سفیان بصورت شهر درآمده و مسلمانان در آن سکونت کرده اند. این شهر در اقلیم سوم قرار دارد. طول آن ۳۱ درجه و عرض آن ۳۰ درجه و ۴۰ دقیقه است. گروهی از دانشمندان و محدثان بدان منسوبند. (از معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «قیروان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر