معنی قیار
7 بازدید
[ قَ یْ یا ] (ع ص) قیرفروش. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). صاحب القیر. دارای قیر. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). سازنده یا فروشندهٔ قیر. (از معجم البلدان).[ قَ یْ یا ] (اِخ) موضعی است بین رقة و رصافه هشام بن عبدالملک. (از معجم البلدان) (منتهی الارب).[ قَ یْ یا ] (اِخ) درب القیار. محله ای است بزرگ و مشهور ببغداد. (از معجم البلدان) (منتهی الارب).[ قَ یْ یا ] (اِخ) مشرعةالقیار. آب خوری است به کرانهٔ فرات. (منتهی الارب).[ قَ یْ یا ] (اِخ) چاهی است مر بنی عجل را نزدیک واسط. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «قیار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر