معنی قوی

معنی قوی

5 بازدید
[ قَ وا ] (ع ص) گرسنه. (منتهی الارب) (آنندراج). یقال بات القوی. (از المنجد). || دشت و بیابان خالی و خشک. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
[ قَ وا ] (ع مص) سخت گرسنه شدن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد): قوی فلان قوی؛ جاع شدیداً. (منتهی الارب). || بازایستادن باران. (منتهی الارب) (اقرب الموارد): قوی المطر؛ احتبس. (اقرب الموارد).
[ قَ وی ی ] (ع ص) زورمند. توانا. (منتهی الارب). ذوالقوة. ج، اقویاء. (اقرب الموارد). || محکم. استوار. (فرهنگ فارسی معین). توانا و زورآور و با لفظ دیگر مرکب شده و صفت مرکب میسازد، مثل قوی بازو، قوی بال، قوی حال، قوی پنجه، قوی دست، قوی جثه، قوی شوکت، قوی هیکل و غیره. (فرهنگ نظام). - قوی بخت؛ صاحب اقبال و جاه. (آنندراج). بختیار. - قوی پشتی؛ نیرومندی و در بیت زیر مجازاً، رستگاری، نجات، فوز: سخت قوی پشتی دارم به تو.مسعودسعد. روی بدین کن که قوی پشتی است پشت بخورشید که زردشتی است.نظامی. - قوی پنجه؛ نیرومند: سرتاسر آفاق جهان معرکه آراست استاد قوی پنجه و شاگرد قوی زور. نادم لاهیجی. - قوی پی؛ سخت پی. - قوی جثه؛ تناور و توانا. (آنندراج). آنکه دارای زور بازو است. دلاور. شجاع. پهلوان. - قوی حال؛ متنعم : تو به یک بار قوی حال کجا دریابی که ضعیفان غمت بارکشان ستمند.سعدی. - قوی دست؛ زورمند: عنان تکاور بمیدان سپرد نمود آن قوی دست را دستبرد.نظامی. کارداران و کارفرمایان هم قوی دست و هم قوی رایان.نظامی. - قوی دستگه؛ قوی دستگاه : بلنداختری نام او بختیار قوی دستگه بود و سرمایه دار.سعدی. - قوی دل؛ نیرومند. باجرأت : چون قوی دل شدم بیاری او گشتم آگه ز دوستداری او.نظامی. تا که در این پایه قوی دل تر است شربت زهر که هلاهل تر است.نظامی. - قوی رای؛ قوی اندیشه. قوی فکر. صائب الرأی : هم قوی رای و هم تمام اندیش کارها را شناخته پس و پیش.نظامی. - قوی طبع؛ پخته رای و قوی خلقت. (آنندراج). - قوی گردن؛ گردن کلفت. زورمند: خاک همان خصم قوی گردن است چرخ همان ظالم گردن زن است.نظامی. - قوی هیکل؛ تناور و جسیم. (آنندراج). || قوی (اصطلاح رجالی) در اصطلاح رجال و درایه بنابه نوشتهٔ بعضی گاه حدیث موثق را گویند و بگفتهٔ ممقانی قوی در اصطلاح غیر از صحیح و موثق و حسن بوده، بلکه عبارت از حدیثی است که همهٔ روات آن یا بعضی از آنان امامی مذهب باشند ولی مدح و قدح آنان ثابت نباشد یا حدیثی است که همهٔ روات آن یا بعضی از ایشان غیر امامی بوده و توثیق نشده باشند.
[ قُ وَی ی ] (ع اِ) چوزهٔ مرغ. (منتهی الارب). جوجه. (از اقرب الموارد).
(ترکی، اِ) بضم اول گوسفند. (فرهنگ نظام) (آنندراج). - قوی ئیل؛ سال گوسفند است که سال هشتم از دورهٔ دوازده سالهٔ ترکان است.
[ قُ وا ] (ع اِ) جِ قوة. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). در فارسی گاه قوا نویسند بقیاس «اعلا» و «مولا». (فرهنگ فارسی معین). رجوع به قوة شود. - قوای بحری؛ نیروی دریایی. - قوای زمینی؛ نیروی زمینی.
[ قُ وا ] (ع اِ) خرد و دانش. (منتهی الارب). عقل. (اقرب الموارد). || اندام. شدیدالقوی؛ بمعنی استوارخلقت. (منتهی الارب). بمعنی شدید اسرالخلق. (اقرب الموارد).
[ قِ وا ] (ع اِ) جِ قوة. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به مادهٔ قبل شود.
[ قُ وَی ی ] (اِخ) رودباری است نزدیک قاویه. (از معجم البلدان) (منتهی الارب).
[ قَ ] (ع ص) حبل قَوٍ؛ رسن مختلف تاهها. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).

کلمات هم‌قافیه با «قوی»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «وی» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید