معنی قوف
7 بازدید
[ قَ ] (ع مص) پیروی کردن و در پی کسی رفتن. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج): قاف اثره یقوفه قوفاً؛ تبعه. (اقرب الموارد).(ع اِ) قوف الاذن؛ بالای گوش یا حلقهٔ جای سوراخ گوش. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || قوف الرقبة و قوفتها و قافها، الشعر السائر فی نقرتها. (اقرب الموارد). اخذه بقوف رقبته؛ یعنی گرفت بپوست گردن وی. (منتهی الارب). و گویند نجوت بقوف نفسک؛ ای نجوت بنفسک. (اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «قوف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وف» برای سرودن شعر