معنی قوسی
7 بازدید
[ قَ ] (ص نسبی) منسوب به قوس. - روزهای قوسی؛ کوتاه ترین ایام در سال. (ناظم الاطباء). - سرمای قوسی؛ نوعی از سرما که در فصل قوس باشد. رجوع به ترجمهٔ محاسن اصفهان شود. || هر چیز که به شکل و رنگ قوس قزح باشد. (ناظم الاطباء).[ سی ی ] (ع ص) زمان دشوار. (منتهی الارب) (آنندراج). زمان صعب. (اقرب الموارد).[ قَ سا ] (اِخ) موضعی است به بلاد سرات. (منتهی الارب). شهری است در سرات. در این شهر عروه برادر ابوخراش هذلی بقتل رسید، و فرزند وی که نجات یافته بود در این باره اشعاری دارد. رجوع به معجم البلدان شود.[ قَ ] (اِخ) از شاعران است. از احوالش چیزی معلوم نشد. این مطلع از او دیده شد: جائی که توی نیست کسی را گذر آنجا از من که تواند که رساند خبر آنجا. (آتشکدهٔ آذر چ شهیدی ص ۹۶). ملا قوسی از شهر هرات است. مردی نامراد است. این مطلع از اوست: جایی که تویی نیست کسی را گذر آنجا از من که تواند که رساند خبر آنجا. (مجالس النفایس ص ۱۶۷).[ قَ ] (اِخ) در مجالس النفایس ص ۲۴۸ آمده: مولانا قوسی اسفراینی است و جوانی خوش طبع و قابل است ولیکن بسی لوند و خودپسند و بسیار تیز و تند و در کار خیر کند و پرتلون و گوناگون و جگر یاران او از تلون وی پرخون، در جسم اگرچه ضخامتی تمام داشت، اما هیچ قوتی نداشت و هرگز کاری نکرد که شرمندگی از آن نکشد و آخر میل سپاهی گری نمود و لیکن غیر تباهی و روسیاهی از آن حاصل ننمود. این مطلع از اوست: چو بر من وقت جانبازی لباس خویشتن پوشد کسی خواهم که روز مرگ بر تابوت من پوشد. (مجالس النفایس ص ۷۳، ۲۴۸).
کلمات همقافیه با «قوسی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سی» برای سرودن شعر