معنی قوس

معنی قوس

6 بازدید
[ قَ ] (ع مص) اندازه کردن چیزی را به چیزی مانند وی در حکم. || سبقت بردن و پیشی گرفتن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || راست کردن و صف کشیدن اسبان رهان را وقت تاختن. قاس الخیل؛ راست کرد و صف کشید اسبان رهان را وقت تاختن. (منتهی الارب).
[ قَ ] (ع اِ) کمان. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). مؤنث است و تصغیر آن قویسة میشود و گاهی آن را مذکر کنند و تصغیر آن را قویس گیرند. (ااز قرب الموارد) (ناظم الاطباء). || ذراع. (اقرب الموارد). گز بدانجهت که مذروع را با آن قیاس کنند. قول خدای تعالی: {/Bفَکََانَ قََابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنی ََ ۱-۵۵۳:۹/}؛ یعنی دو کمان عربی یا بقدر دو گز. (منتهی الارب). || باقیماندهٔ خرما در تک خنور. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || آنچه گرو بندند در اسب دوانیدن و جز آن. (منتهی الارب). || هرچه به هیأت قوس، منحنی باشد، چون قوس پل و قوس دایره و قوس قزح. (از اقرب الموارد). || در هندسه و هیأت حصه ای از محیط دایره است. (فرهنگ نظام). - قوس الرجل؛ آنچه از کمر وی منحنی باشد. (از اقرب الموارد). - قوس السماء؛ عبارت است از نصف فلک و ربع مسکون یا غیر آن چرا که چون تمام فلک مرئی و غیرمرئی بشکل دایره تصور شود پس نصف آن یا ثلث آن یا ربع آن البته بصورت قوس باشد یا آنکه قوس السماء، قوس قزح مراد باشد. (آنندراج) (غیاث اللغات). - قوس النهار؛ عبارت است از مقدار مسافت سیر ظاهری شمس از افق مشرقی تا افق مغربی چرا که چون تمام فلک مرئی و غیر مرئی را بصورت دایره فرض کنیم نصف آن بالضروره بشکل قوس باشد پس نصف مرئی فلک را که مسیر شمس در روز باشد قوس النهار گویند. (آنندراج) (غیاث اللغات). - قوس قزح؛ رجوع به مدخل قوس قزح شود.
[ قَ ] (اِخ) برجی است در آسمان. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). نام برج نهم از دوازده برج فلکی که کمان و کمان گردون نیز گویند. (ناظم الاطباء). نام برج نهم از بروج دوازده گانه است که ستاره هایش شکل مرد تیرانداز فرض شده. (از فرهنگ نظام). در جامع الحکمتین آمده: از دوازده برج که جملگی فلک بدان منقسم است، سه برج آتشی است و سه برج خاکی است و سه برج بادی است و سه برج آبی. آتشی حمل و اسد و قوس است... (جامع الحکمتین چ کربن و معین ص ۲۷۲). حوت و قوس هر دو خانهای مشتری اند. (همان کتاب ص ۲۸۶): چون حمل چون ثور چون جوزا و سرطان و اسد سنبله، میزان و عقرب، قوس و جدی و دلو و حوت.؟
[ قَ وَ ] (ع اِمص) کوژی پشت. (منتهی الارب). || (مص) کوژپشت شدن. (از اقرب الموارد).
[ قَ وِ ] (ع ص) زمانهٔ تنگ و دشوار. (منتهی الارب). زمان صعب. (از اقرب الموارد).
[ ] (اِ) نوعی از سمک بحری است. || به عجمی نبات وج. (فهرست مخزن الادویه).
(ع اِ) صومعهٔ ترسایان. (برهان). عبادت خانهٔ راهبان. (منتهی الارب). صومعهٔ راهب و گویند. سرصومعه است. (اقرب الموارد). و آن فارسی معرب است. (المعرب جوالیقی ص ۲۷۸). || خانهٔ شکاری. (منتهی الارب). خانهٔ شکارچی. (از اقرب الموارد). || (اِ صوت) کلمه ای است که بدان سگ را زجر کنند. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب).
[ قَ ] (اِخ) (ذو الـ ...) لقب سنان بن عامر بدان جهت که کمان خود را در عوض هزار شتر در نزد حارث بن ظالم نعمان اکبر گرو گذاشت. (منتهی الارب).

کلمات هم‌قافیه با «قوس»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «وس» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید