معنی قوز
6 بازدید
[ قَ ] (ع اِ) ریگ تودهٔ گرد. || ریگ تودهٔ بلند. ج، اقواز، قیزان. اقاویز، اقاوز. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).(ص، اِ) کوز و کج و خم و خمیده. (ناظم الاطباء). محرف غوز بمعنی کوزپشت. (فرهنگ نظام). - سر قوز افتادن؛ سر لج افتادن و ضد کردن. (فرهنگ نظام). - قوزپشت؛ کوزپشت. (ناظم الاطباء). کوژپشت. - قوز کردن؛ از سرما یا غیر آن خود را خمیده و مثل کوژپشت ساختن. (فرهنگ نظام). - امثال: قوز بالا قوز؛ بمعنی مشکل بالای مشکل. رنج و تعبی بر رنج و تعبی، نظیر: ضِغْث علی ابالة. (امثال و حکم دهخدا). رجوع به غوز شود.[ ] (ترکی، اِ) جوز. (فهرست مخزن الادویه) گردو.
کلمات همقافیه با «قوز»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وز» برای سرودن شعر