معنی قور
7 بازدید
[ قَ ] (ع اِ) رسن از پنبهٔ نیکو و نو. || پنبهٔ نو یا پنبهٔ یک ساله. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج).[ قَ ] (ع مص) بر سر هر دو پای رفتن تا آواز آن شنیده نشود. || فریب دادن شکار را. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (آنندراج). || گرد بریدن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). گرد بریدن چیزی را. (آنندراج). || خسته کردن زن را. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || شکستن و کندن چشم را. قار الرجل فلاناً؛ قَفَأَ عینه. (از اقرب الموارد).[ قَ وَ ] (ع مص) یک چشم شدن. (منتهی الارب). || (اِمص) یک چشمی. (منتهی الارب) (آنندراج).(اِ) بر وزن مور، پنبه را گویند و به عربی قطن خوانند. (برهان) (ناظم الاطباء). رجوع به قَور شود. || بمعنی خصیه هم آمده است. (برهان) (ناظم الاطباء). ظاهراً محرف غور MMM غر (دبه خایه). (حاشیهٔ برهان چ معین). رجوع به غر شود. || گره و برآمدگی در اعضا و غیر آن را نیز گفته اند. (برهان) (ناظم الاطباء). || نشانه ای که در بلندی گذارند جهت تیر انداختن. (ناظم الاطباء).(ترکی، اِ) کمربند. (سنگلاخ). || مخفف قوران به معنی سلاح. (سنگلاخ) (فرهنگ نظام). اسلحه. رجوع به قوران شود. ترکیب ها: - قورخانه. قورچی. رجوع به مدخلهای قورخانه و قورچی شود.غ || چینهٔ دیوار و اساس و بنیاد. || شرر و اخگرهای ریزه است که زیر خاکستر بماند. || حلقه حلقه نشستن اهل سور و جشن. || مثل و کفو. || نشانه ای که از طلا و نقرهٔ مدور ساخته بر سر چوب قاباق نصب کنند. (سنگلاخ).غ[ ] (اِخ) دهی است از دهستان مؤمن آباد بخش درمیان شهرستان بیرجند، سکنهٔ آن ۲۳ تن. آب آن از قنات. محصول آن غلات، شلغم و شغل اهالی زراعت است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).غ
کلمات همقافیه با «قور»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ور» برای سرودن شعر