معنی قوبی
5 بازدید
[ بی ی ] (ع ص) حریص به چوزه خوردن. (منتهی الارب) (آنندراج). المولع باکل الفراخ. (اقرب الموارد).[ قُ ] (اِخ) دهی است از دهستان شهرویران بخش حومهٔ شهرستان مهاباد، سکنهٔ آن ۱۵۴ تن. آب آن از رودخانهٔ مهاباد. محصول آن غلات، توتون، چغندر. شغل اهالی زراعت و صنایع دستی زنان آنجا جاجیم بافی است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).
کلمات همقافیه با «قوبی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بی» برای سرودن شعر