معنی قوال
3 بازدید
[ قَ وْ وا ] (ع ص) فعال است برای مبالغه. (از اقرب الموارد). مرد نیکوگفتار یا مرد بسیارگوی. (منتهی الارب). زبان آور. (ناظم الاطباء). خوش صحبت: امام فعال خیر لکم من امام قوال (عثمان). ج، قوالون. || مغنی. (از اقرب الموارد). خواننده. آوازه خوان. مطرب. سرودگوی. (آنندراج). سرودخوان. (از اقرب الموارد): دانا به سخن های خوش و خوب شود شاد نادان به سرود و غزل و مطرب و قوال. ناصرخسرو. || در مجالس سماع صوفیان، خواننده ای بوده است که ابیات سوزناک یا رباعیات و غزلیات عاشقانه را به آواز میخواند و صوفیان به آهنگ او به سماع برمیخاستند و در این زمان در مجالس حال و ذوق صوفیان ابیاتی چند از مثنوی میخوانند. (فرهنگ فارسی معین از اسرارنامه). - ابن قوال؛ مرد فصیح نیکوگفتار. (ناظم الاطباء). - حمام قوال؛ کوکو. (ناظم الاطباء). || (اِ) آهنگی است از موسیقی. رجوع به آهنگ شود.
کلمات همقافیه با «قوال»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ال» برای سرودن شعر