معنی قواعد
5 بازدید
[ قَ عِ ] (ع ص، اِ) جِ قاعد، زن بازایستاده از زه و غیره. || نهال خرما که تنه گرفته باشد. رجوع به قاعد شود. || جِ قاعدة. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء): و قواعد ملک او مصون و محفوظ. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۸۲). نبایدت که پریشان شود قواعد ملک نگاه دار دل مردم از پریشانی.سعدی. - قواعدالبیت؛ اساس البیت. (اقرب الموارد). بنیادهای خانه. (منتهی الارب). - قواعدالهودج؛ چهارچوب بر پهنای هوده. (منتهی الارب). رجوع به قاعدة شود.
کلمات همقافیه با «قواعد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عد» برای سرودن شعر