معنی قواره
7 بازدید
[ قَ رَ / رِ ] (از ع، اِ) پارچه ای که گرد بریده باشند. (فرهنگ فارسی معین). پارچه ای که خیاط از گریبان جامه و پیراهن و مانند آن برمی آورد. (برهان) (ناظم الاطباء). || چیزی که اطرافش بریده باشد. (فرهنگ فارسی معین). || پارچه ای که از آن یک جامه توان کرد. (یادداشت مؤلف). واحد مقیاس برای بخش پارچه. (فرهنگ فارسی معین). بمقدار یک دست جامه: یک قواره فاستونی بمقدار یک دست کت و شلوار. || قد و قامت. (یادداشت مؤلف). هیأت. شکل و ترکیب. (ناظم الاطباء). قد و بالا. اندام. هیکل : شیخ عبث جان مکن که حجلهٔ مینو حور به این شکل و این قواره ندارد. یغمای جندقی. - بدقواره؛ بدترکیب. بدهیکل. - بی قواره؛ بی اندام. قناس. بی ریخت. - خوش قواره؛ خوش ترکیب. خوش اندام. - قد و قواره؛ قد و بالا. - ناقواره؛ بی قواره. || پاره. - قواره قواره؛ پاره پاره. || انگشتان دست. (برهان) (ناظم الاطباء). گویند به این معنی عربی است. (از برهان).[ قِ رَ / رِ ] (اِ) رجوع به قَواره شود.[ قُ رَ / رِ ] (اِ) حقه های آتشین. (آنندراج از فرهنگ سکندرنامه).
کلمات همقافیه با «قواره»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ره» برای سرودن شعر