معنی قهد
6 بازدید
[ قَ ] (ع ص، اِ) صافی رنگ. || سپید مکدر. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || نوعی از گوسفند خردگوش به سرخی مایل و سرخک که دهانش اندک مانا به دهان کلب باشد. (منتهی الارب). نوعی میش که بر آن سرخی باشد دارای گوشهای زرد. صنف من الغنم احیمر و اُکیلف الوجه. و گویند گوسفند بی شاخ. (از اقرب الموارد). گوسفند که شاخ نباشد آنرا. (منتهی الارب). ج، قِهاد. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || گوسفند سیاه ریزه. (منتهی الارب). || گوزن بچه. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || گاو کوتاه دم خردجسم لطیف. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || بچه گاو. (اقرب الموارد). || نرگس ناشکفته. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). ج، قهاد. (اقرب الموارد).[ قَ ] (ع مص) کوتاه گام رفتن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء): قهد فی مشیه قهداً؛ قارب فی خطوه و لم ینبسط فی مشیه. (اقرب الموارد از تهذیب).[ قَ هَ ] (اِخ) نام موضعی است. شاعری در اشعار خود از آن یاد کند. (منتهی الارب). رجوع به معجم البلدان شود.
کلمات همقافیه با «قهد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «هد» برای سرودن شعر