معنی قمچی
8 بازدید
[ قَ ] (ترکی، اِ) شلاغ. سوط. تازیانه. (غیاث اللغات) (آنندراج): قمچی نیاز بند و جفا را بهانه کن با عاشقان سخن بسر تازیانه کن. سیفی (از آنندراج). و پوست بیرونی جوز هندی که آن را نارگیس گویند در حوض آب اندازند تا تمام نرم شود و آن را می کوبند و با آن لیف به هم آمیخته جهت لنگر کشتی و قمچی و انواع ریسمان ها تابند. (فلاحت نامهٔ غازانی).
کلمات همقافیه با «قمچی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «چی» برای سرودن شعر