معنی قلیف
5 بازدید
[ قَ ] (ع اِ) خم که گل از سرش برداشته باشند. || خنور خرما و غلاف آن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). جای خرما. (مهذب الاسماء). قلیفه بهمین معنی است. ج، قُلُف. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || میوهٔ خشک. || خرمای دریائی که پوست آن کنده شود. || مایقلف من الخبز؛ ای یقشر. (اقرب الموارد).[ قِ لْ یَ ] (ع ص) شترمادهٔ بزرگ اندام. (اقرب الموارد) (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «قلیف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یف» برای سرودن شعر